آدمهای کوچک در وبلاگهای بزرگ!
یادداشتهای یک گلابی دیوانه
15 اسفند 1388 ساعت 14:30
پدیده وبلاگنویسی در میان فارسیزبانان، چنان قابل توجه است که بسیاری از آکادمیسینها، سیاستمداران و ادیبان را به این فضا کشانده است، و حتی بسیاری از آنها قواعد محیط اصلی خویش را رها کرده اند و در وبلاگستان با قواعد آن زیست میکنند. در میان این وبلاگنویسها کم نیستند بلاگرهای نام و نشان دار و محبوبی که البته هویت حقیقی نویسنده بر بسیاری پوشیده است.
وبلاگ یادداشتهای یک گلابی دیوانه از این جمله است. نویسنده در پست جدید خود یادداشتی با عنوان آدمهای کوچک در وبلاگهای بزرگ! به شکاف میان هویت حقیقی و مجازی نویسندگان وبلاگهای شهره پرداخته است:
وقتی توی وبلاگستان فارسی چرخ میزنی حس میکنی وارد طبقهی آخر بهشت شدی، قاطی پیامبرها. انگار ولت کردهاند وسط آدمهای گل و دوستداشتنی!
چرایش را عرض میکنم… چون بیشتر ما وبلاگنویسها عادت نداریم خصوصیات بدمان را توی وبلاگهایمان بنویسیم، دست خودمان هم نیست. دوست داریم اینجا خوبیهایمان را جار بزنیم و بهترین خصلتهایمان را پررنگ کنیم. اینجا هیچکداممان دروغ نمیگوییم، هیز نیستیم، فحش نمیدهیم، خیانت نمیکنیم و هیچ اخلاق گند دیگری هم نداریم. خلاصهی قضیه این است که دوست داریم حداقل اینجا آدم حسابیهایی باشیم که در دنیای واقعی نیستیم!
برای اثبات خوبیمان هم دو راه بیشتر نداریم: یا بخش پستفطرت وجودمان را حذف کنیم و فقط از آن نقطههای کوچک سفیدِ روی صفحهی بزرگ سیاه بنویسیم، یا اینکه رسماً شروع کنیم به دروغگویی و وارونه کردن حقایق!
خب عزیز من، این مغز لامصب را گذاشتهاند برای فکر کردن! یکبار هم که شده از خودمان بپرسیم این وبلاگنویسها با تمام این دلسوزی و عادات خوبی که دارند کجا زندگی میکنند؟ این همه وبلاگنویس داریم. چرا هیچکدامشان همکلاسمان نیستند؟ یا همکارمان؟ اصلاً اینها بهدرک… چرا بر حسب اتفاق یکی از اینها توی تاکسی کنارمان نمینشیند؟
بگذارید خیالتان را راحت کنم. اکثر وبلاگنویسهایی که از نزدیک دیدهام یا چیزی از زندگیشان میدانم آدمهایی کاملاً معمولیاند که وقتی به اندازهی یک سر سوزن معروف میشوند دست و پایشان را گم میکنند. خودشان هم باورشان میشود که همان شخصیت مجازی را دارند، همانی که توی وبلاگشان مینویسند. اینها کمکم خودشان را خدای دنیای مجازی میدانند و فکر میکنند اینجا چیزی بدون آنها کم دارد… بدبختیها از همینجا شروع میشود چون میخواهند وظایف خدا را بودن بهجا بیاورند و برای بقیه تعیین تکلیف کنند.
آقا جان! من از همهی آدمهایی که با دروغ گفتن سری بین سرها در میآورند و برای دیگران تعیین تکلیف میکنند متنفرم. در عوض عاشق وبلاگنویسان گمنامی هستم که رک و راست مینویسند امروز دختر همسایه را از روی پشت بام دید زدیم. من حتی بلدم عاشق وبلاگی باشم که اسمش «روزنوشتهای یک کیفقاپ» است، خاطرات دزدیاش را مینویسد و تمام خوانندگان وبلاگش مسلسل فحش را برداشتهاند و بهسمتش شلیک میکنند.
این روزها دارم دوستانم در دنیای مجازی را پالایش میکنم جوریکه آخرش فقط آنهایی بمانند که خود واقعیشان را مینویسند، نه آن چیزی که آرزوی بودنش را دارند… تعداد دوستانم در بین بلاگرهای شناختهشده دارد کم و کمتر میشود، میدانم که دلسردکننده است اما واقعیت همین است!
میخواهم یک چیز دیگر هم بگویم که امیدوارم بعد از خواندنش یقهام را نگیرید! خیلی از این بلاگرهای معروفی که میبینید کوچکتر از آن هستند که بخواهید روی حرفهایشان حساب کنید و در غمها و شادیهایشان شریک شوید… همه مثل این رفقای کنار وبلاگم نمیشوند و متأسفانه اکثر بلاگرهای بزرگ فارسیزبان از دل آدمهای کوچک در میآیند، لااقل تا اینجا مشاهدات من چنین چیزی را نشان میدهد… حیف!