داخلی  »  وبلاگها  »  اجتماعی

کدام مطالعات فرهنگی؟

محمد رضایی

کد مطلب : 48884 8 خرداد 1389 ساعت 11:17


فرارو- محمد رضایی در وبلاگ قدرت، فرهنگ و زندگی روزمره،به حذف رشته مطالعات فرهنگی در دانشگاه علامه اشاره کرده و نکاتی را پیرامون این رشته و حذف آن یادآور شده است. این یادداشت با عنوان کدام مطالعات فرهنگی؟، در سه بخش نوشته شده است:

دعوايي خانوادگي
ظاهراً، دعوا بر سر بود و نبود رشته مطالعات فرهنگي در دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه علامه به نفع مخالفان وجود اين رشته تمام شده است. مطالعات فرهنگي قرباني دو خصلتي شده كه در بين ماها كم ديده نمي­شود: اصرار بر جهل و تعصب. براي فهم اين دو ويژگي در اين فقره، نياز به تحمل دشواري زيادي نيست. سوال من اين است: چه كساني با كدام شناخت راي برتعليق اين رشته دادند؟ فكر نمي­كنم اين شاخه از دانش به اندازه كافي شناخته شده باشد كه تصميمي اين چنين قطعي را موجب شده باشد. نه جهالت بلكه اصرار بر جهالت به چنين احكامي در جامعه منجر مي شود. اين روزها در جامعه ما داوري ها و صدور احكام به سادگي انجام مي­شود. كسي ابايي از نتايج داوري­هايي ندارد كه در بيشتر اوقات ربطي به آنها ندارد.

مطالعات فرهنگي هم مانند همه مصنوعات و جعليات بشري پر از امكانها و محدوديت­هايي براي كاربرد در جامعه ايران است. آنها كه راي به تعليق اين رشته دادند نمي­دانند كه اين رشته پتانسيل دانشي فرهنگي و بومي را بسيار بيشتر از ساير رشته­هاي علوم اجتماعي دارد. اين اصرار بر جهالت آنهاست كه از درك بديهيات اين رشته وامانده و نتوانستند با آن كنار بيايند. پربيراه نيست اگر ادعا كنيم حتي دانشي ارزشمدار هم از دل اين رشته بيرون مي­آيد. جالبست بدانيم كه اول بار مفهوم «مهندسي فرهنگي» در بين اصحاب اين رشته در سنت استراليايي مطرح شده است. فهم نادرست از اين شاخه دانش سبب شده تا مخالفان اين رشته در ايران آنرا به بازي علمي و چيزي براي سرگرمي تشبيه كنند. آنهايي كه يكسره برداشتي پسامدرن و سطحي از اين رشته در ذهن خود پروراندند نتوانستند امكانهاي اين شاخه از دانش براي بهبود زندگي­هاي مان را درك كنند. مانند بسياري از مفاهيم، چهره­اي ازاين رشته ساختيم كه بيشتر به امري فانتزي و روشنفكرمابانه تبديل شده است.

مطالعات فرهنگي زاويه ديگري براي نقد اجتماعي در جامعه است. اين شاخه از دانش اجتماعي قبل از هرچيز موضوع بررسي خود را «مناسبات جاري قدرت» در جامعه قرارداده است؛ مناسباتي كه خود را از رهگذر فرهنگ بازتوليد مي­كند. از اين حيث مطالعات فرهنگي هميشه ناقد فرهنگي است. ديده­بانيِ فرهنگي، ويژگي اصلي و رسمي اين شاخه از دانش است كه نمود اصلي آن را مي­توان در نقد سياستگذاري­هاي فرهنگي جامعه ديد. 

مشكل دولتهاي توسعه خواه با علوم انساني
مطالعات فرهنگي را بايد قرباني ديگري از جمع علوم اجتماعي و انساني دانست. اما، چرا علوم انسانی، برای سیاستمداران مهم و البته مخل است؟ این اهمیت به ویژه برای جوامع در حال توسعه بیشتر است. قضیه این است که (در بهترين حالت) دولت­های توسعه­خواه به دلیل اضطرارشان در پیشبرد سریع و بدون چالش مسیر توسعه­ی مورد نظر خود، نیازمند نظام تربیت و آموزشی خاصی هستند که در آن «روش­ها و وسایل» آموزش داده شود اما به اهداف پرداخته نشود. این خصلت علوم لیبرال است که هرچند تجویزی اند اما از همان ابتدا تلاش دارند تا نشان دهند از حیث اخلاقي و سیاسی بي­طرفند. به بیان دیگر، right or wrong تحقیقی را نمی­توان مورد ارزیابی قرار داد بلکه فقط می­توان در خصوص true or false آن سخن گفت. این نوع علوم اجتماعی مبتنی بر اخلاق پیامدگراست. چون مبتنی بر دوگانه هدف و ابزار است. کار علم در اینجا فقط آماده­ساختن شرایط برای رسیدن به اهداف است.

اما،مطالعات فرهنگي چنين تقابل­هايي را بر نمي­تابد. به طوري­كه از همان ابتدا خود را دانشي طرفدار قلمداد مي­كند. در اينجا با دانشي سروكار داريم كه جدايي ارزش و واقعيت، نظريه و عمل و بسياري از تقابل­هايي را كه در دانش­هاي اجتماعي ديده مي­شود برنمي­تابد. چنين دانش سياسي­اي همان­طوري­كه گفته شد، خود را متوجه پرسشي مهمتر ساخته است: پرسش از چرايي اهداف به جاي چگونگي انجام امور. در متن چنين برداشتي است كه «خوبي يا بدي» امور به جاي صرفاً «درست و غلط» بودن آنها اهميت مي­يابد. وقتي درستي يا نادرستي امور موضوع بحث باشد كه البته در جاي خود لازم و مهم است، پاي مهندسان عزيزي به ميان كشيده مي­شود كه در راه آباداني اين كشور جانفشاني مي­كنند. اما، پرسش از خوبي /بدي نيازمند متفكراني است كه به جامعه و اهداف بديل آن مي­انديشند. در پرسش اول قدرتها مي­پرسند و مجريان ايده­هاي قدرت ناگزير از پاسخگويي؛ در حالي كه در پرسش دوم خود قدرت زير سوال و مجبور به پاسخگويي است. خودتان قضاوت كنيد: كدام دولت و قدرتي است كه بخواهد نقدهاي دانشي مانند مطالعات فرهنگي را تحمل كند؟

چه جور مطالعات فرهنگي؟
از ابتدا پيدا بود كه مطالعات فرهنگي ايراني چيزي شبيه مطالعات فرهنگي­هاي ديگر كشورها نخواهد بود. اين تفاوت، از بنيانهاي هر نوع مطالعات فرهنگي است. رشته­اي كه در آن، تفاوت مفهومي كليدي است خود به واقع امري متفاوت است. از همين رو مي­توان به نسخه­اي از مطالعات فرهنگي فكر كرد كه ناظر بر مسائل جامعه ما باشد. نبايد درباره كاربردي بودن يا نبودن، به راه بودن يا بيراه بودن مطالعات فرهنگي عجله كرد. هر چند اين اتفاق رخ داده است. رشته­اي كه عمر آن به ده سال هم نمي­رسد، مدرسان آن هنوز به درك جامعي از آن دست نيافتند و دانشجويان آن هنوز تفاوت­ها اين زوايه نگاه از ساير زوايا را درك نمي­كنند و به طور كلي، در مرحله آزمون و خطاست به يك باره قرباني خشم نهادهاي سياستگذاري علمي كشور واقع مي­شود. مطالعات فرهنگي و رشته­هاي شبيه به آن نيازمند فرصت سازگاري با محيط اجتماعي خوداند.

به نظر من مطالعات فرهنگي در ايران هنوز دوران جنيني خود را پشت سر نگذاشته است. من ازاين مرحله به دوران «اشتغال نظري حاد» يا «گيجي نظري» ياد مي­كنم. در واقع، بيشترين اشتغالات مدرسان و دانشجويان اين حوزه را كاوش­هاي نظري شكل مي­دهد. اين دوره با اشتياق­ها و هيجانات، گيج­زدن­ها و اميد و نااميدي مشخص مي­شود. اين همان دوره­اي است كه اتفاقا نبايد مبناي ارزشگذاري و قضاوت­هاي سايرين باشد. دوره بعد، لزوما، دوره «خودانتقادي» اين رشته خواهد بود كه در صورت عبور موفق و وجود فرصت به مرحله «كاربردي» خواهد رسيد. در آن دوره است كه مطالعات فرهنگي پيوندي كاربردي با محيط و زمينه اجتماعي پيدا مي­كند. اما، خود من مايلم اين رشته در اين دوره از حيات خود به سمت «مطالعات سياستگذاري فرهنگي» كشيده شود. در اين دورنما، بحث­هاي كاربردي و ملموس جاي نظرورزي­هايي را خواهد گرفت كه در بهترين حالت نتيجه­اي جز ارضاي عطش آموختن عده­اي خاص در بر نخواهد داشت. براي نمونه، نقد لايحه برنامه پنجم توسعه مورد خوبي براي اين نوع برداشت و درگيري از نوع مطالعات فرهنگي با سياستگذري­هاي فرهنگي جامعه است. در اين برداشت است كه امكان گفتگو البته اگر دولت و قدرت هم كمي از تعصبات و نگراني هايش كم كند وجود خواهد داشت.

لازمه تحول دوران رشد مطالعات فرهنگي تحول در درك ما از مفهوم روشنفكر/منتقد در جامعه ايران است. به نظر مي­رسد در تاريخ اين رشته هم بتوان به چنين تحولي اشاره كرد. بارها استوارت هال به اين قضيه اشاره داشته است كه مطالعات فرهنگي در بدو پيدايش به دنبال توليد روشنفكردان ارگانيك زمانه خود بود. به نظر من، روشنفكر مطالعات فرهنگي در ايران هم بايد چيزي شبيه به روشنفكر ارگانيك باشد. با اين تفاوت كه بيش از هر جامعه ديگري اين دسته از روشنفكران بايد به نوع رابطه روشنفكران و دولت بيانديشد. من به وضعيتي فكر ميكنم كه در آن روشنفكران و دولتي ها امكان گفتگو با يكديگر را بعيد نسازند. در اين رويكرد فرايند نقد هرچه بيشتر از «نفي» فاصله گرفته و به ابعاد مثبت و ايجابي نزديك مي­شود. همان طوري كه در مثال هم مطرح شده، بايد از سياست­هاي ملموس در جامعه شروع كرد. پيگيري سياست­هاي اجتماعي و فرهنگي و كاوش در فاكت­ها و واقعيت هاي جاري جامعه، طرف مقابل را كه قدرت و دولت باشد وادار به پاسخ گويي مي كند.

ارسال اين مطلب به دوستان دريافت فايل مطلب نسخه قابل چاپ
Share/Save/Bookmark
آدرس ايميل :
نظر شما :
نمايش آدرس ايميل شما به سايرين