دختري جوان قرباني وعدههاي توخالي مادر رمالش شد. او حتي به من نيز كه تنها دخترش هستم يك عمر دروغ گفته است و نتيجه كارها و پولهاي حرامي كه سر سفره مان گذاشته آتش سوزاني شده كه زندگيمان را خاكستر كرده است.
حالا هر چه به او ميگويم چرا براي حل مشكلم كاري نميكني و حداقل به آينه يا كاسه آب نگاه كن تا بتواني آيندهام را پيشگويي كني! سرش را پايين مياندازد ميگويد: به تو كه نميتوانم دروغ بگويم، تمام حرف هايم يك مشت چرت و پرت است و هيچ غلطي نميتوانم بكنم! افسوس كه حتي با به وجود آمدن اين همه مشكل و بدبختي، اينجا هم به هركس ميرسد خودش را فالگير و دعانويسي قهار و توانمند معرفي ميكند و ميگويد:«اگر به دخترم كمك كنيد، دعاي وسعت زرق و چشم نظري برايتان مينويسم تا زندگي تان رونق بگيرد و هر آرزويي داريد برآورده شود. اتفاقا امروز قبل از آنكه به كلانتري بياييم زن همسايه را ديديم. او از مادرم پرسيد چرا براي دخترت كاري نميكني؟ مادر مكث كوتاهي كرد و جواب داد: چاقو دسته خودش را نميتواند ببرد و...!»
اين مطالب بخشي از اظهارات زن جواني است كه با چهرهاي زرد و زار و ظاهري آشفته و نگران به همراه مادرش به دايره اجتماعي كلانتري سيدي مشهد مراجعه كرده است تا شايد بتواند براي نجات از چاهي كه در آن سقوط كرده، راهي بيابد.
«منيژه» 17 سال سن دارد و مدت هشت ماه از ازدواج او ميگذرد. زن جوان در بيان حكايت تلخ زندگياش گفت: پدرم راننده بيابان بود و حدود 12 سال قبل مادرم را طلاق داد. اگر چه اجل مهلتش نداد و پس از مدتي در حادثه تصادف به طرز دلخراشي جان باخت.
اختلاف اساسي او و مادرم اين بود كه مادر ادعا ميكرد فنپيشگويي و فالگيري را از پدر خدا بيامرزش فرا گرفته است و توانمنديهاي زيادي در اين زمينه دارد اما پدر هميشه ميگفت: «اين چرت و پرتها را كنار بگذار و ما را انگشت نماي در و همسايه نكن. اگر واقعا دوست داري سرگرم شوي برايت كار مناسبي پيدا كنم! ولي اين جر و بحثها بيفايده بود و آنها سر اين مسئله از هم جدا شدند.مادرم بعد از طلاق مي گفت پدرت را نفرين كرده ام و بهزودي بلايي به سرش خواهد آمد و با حادثهاي كه رقم خورد او جلوي ديگران قيافه ميگرفت و از قدرت و توان طلسم هايي كه مي بندد حرف ميزد!»
زن جوان اشك هايش را پاك كرد و افزود: «من در خانه اي قد كشيدم و بزرگ شدم كه هر روز تعدادي از زنان و مردان افسرده و غمگين به اميد پيدا كردن راه حلي براي مشكل زندگي شان به آن جا رفت و آمد داشتند و مادرم از اين راه خرج و مخارج زندگي مان را تامين ميكرد.
شايد باورتان نشود وقتي كلاس دوم راهنمايي بودم يك روز معلمم نيز براي بخت گشايي خواهرش به خانه ما آمد و با من روبهرو شد. از خجالت نميتوانستم سرم را بالا بگيرم ولي او لبخندي زد و در گوشم گفت: «اين راز بايد بين ما بماند نه من در اين باره به كسي چيزي مي گويم و نه تو بايد از اينكه مرا در خانه تان ديدهاي حرفي بزني! يك روز جمعه مشغول تميز كردن حياط خانه مان بودم كه ناگهان صداي زنگ خانه بلند شد. با عجله در را باز كردم پسر جواني كه پشت در ايستاده بود سلام كرد و پرسيد: ببخشيد مادرتان هستند.
در حالي كه نگاه ما براي چند ثانيه به هم دوخته شده بود، نفس عميقي كشيدم و جواب دادم بله بفرماييد داخل! او به خانه ما آمد تا دعاي مهر و محبت بگيرد اما محبتش را در دلم جا گذاشت.
«هاشم» ظاهر آراسته اي داشت و لحظه اي كه ميخواست از خانه ما بيرون برود، نگاهم كرد و گفت: فردا دوباره ميآيم تا دعا را از مادرت بگيرم. او دوباره به چشمانم نگاهي انداخت و با لبخندي خداحافظي كرد و رفت. فكرم حسابي درگير دو چشم عسلي رنگ شده بود و نميتوانستم از ياد آن پسر جوان فارغ شوم.
شب خاطره انگيزي را پشتسر گذاشتم و صبح روز بعد هم كه شنبه اول هفته بود خودم را به مريضي زدم و مدرسه نرفتم. ساعت حدود 10 صبح بود كه هاشم آمد. در آن دقايق صداي تپش قلبم را ميشنيدم.
با تمام وجود به طرف در خانه دويدم و در را باز كردم. او سلامي كرد و به داخل منزل آمد. ما چند دقيقه توي حياط با هم صحبت كرديم و هاشم شماره تلفن همراهش را به دستم داد و گفت: كمي فكر كن و اگر خواستي به من زنگ بزن منتظرت ميمانم».
منيژه افزود: «من ميخواستم موضوع را به مادرم اطلاع بدهم اما او خندهاي كرد و گفت: همه چيز را از پنجره اتاق ديدم. پسر خوب و خوش تيپي است. مطمئن باش خانوادهاش را زبان بند ميكنم تا اگر به خواستگاري ات آمدند نتوانند حرفي بزنند و با هم ازدواج كنيد. ارتباط من و هاشم از طريق تماسهاي تلفني برقرار شد و او هر وقت مي خواست مرا ببيند به بهانه اينكه با مادرم كار دارد به خانه ما ميآمد. تا اينكه تصميم گرفتيم با هم ازدواج كنيم.
اما هاشم ميگفت با خانوادهاش قهر است و آنها او را طرد كرده اند. با اين حرفها من بدون هيچ شرط و شروطي و با عجله پاي سفره عقد نشستم و با هاشم ازدواج كردم او جا و مكاني نداشت با كمك مادرم در زيرزمين خانه مان زندگي مشترك خود را آغاز كردم ولي در مدت كوتاهي فهميدم چه اشتباهي كرده ام.
هاشم به كراك اعتياد دارد و هر روز مرا تا حد مرگ كتك ميزند تا مادرم به او پول بدهد. منيژه در حالي كه آثار سوختگي روي دست هايش را نشان ميداد گفت: ببينيد اين علامتها را هاشم روي دستانم به جا گذاشته است. ديگر از دست اين مرد خسته شده ام و دنبال راه و چارهاي براي حل مشكلات زندگيام هستم. اميدوارم هر چه زودتر از شر او راحت شوم».