مرحوم علامه جعفری سالها پیش در یک سخنرانی، حکایت جالب و شنیدنی را تعریف کرد. در حکایت ایشان، دو عالم فقه در مورد مسئله ای فقهی با هم مباحثه می کردند و هر کدام در مورد حکم فقهی مورد نظرش ادله ای ارائه می کرد. یکی از این دو با شنیدن دلایل هم بحث خود تاملی کرده و پاسخ می دهد؛ من هر چه فکر می کنم نمی فهمم شما چگونه از این دلایل چنین حکمی را استنباط می کنید.
در همین هنگام، فرزند این عالم هم می گوید؛ راستش من هم نمی فهمم ایشان چگونه استنباط می کنند. پدر بی درنگ رو به فرزند کرده و با تشر به او خطاب می کند؛ تو بی جا می کنی که نمی فهمی. اگر من می گویم نمی فهمم، حداقل این است که فقه می دانم، اصول می دانم و از دلیل سردر می آورم، تو که سر از چیزی در نمی آوری، بیجا می کنی که نمی فهمی.
آقای سید محمد خاتمی در بازار گرم انتخاباتی بهانه ای شده تا بسیاری بر بهای خود بیافزایند و با استفاده از وی حضورشان در این بازار و برپایی علم و کتل و دکه خود را توجیه کنند. در طرف مقابل هم برخی از وی استفاده می کنند، اما در جهتی عکس. اینان با پایین آوردن بهای خاتمی و به اصطلاح بر سر قیمت وی زدن به دنبال بالا بردن ارزش متاع خود هستند. خلاصه کلام این که خاتمی به انواع مختلف مورد استفاده است و در این بازار دیگر فرقی بین آن عالم وارد به ادله و پی جو برای بحث و نظر با آن فرزند باقی نمانده است. گویا در این بازار، هر کس که قلمی و خرده سوادی داشت خود را محق به استفاده از خاتمی می داند.
یکی از موارد جالب توجه استفاده از خاتمی همین مطلب داغی است که سرکار فاطمه رجبی در سایت شخصی خود نوشته است. نوشته ایشان با «عنوان تروريست كيست؟ چرا خاتمی ترور شود؟» با همان سیاق قلمی گذشته وی نگارش شده که در آن تهمت و توهین و ادعا رکن رکین نوشته را تشکیل می دهد، رکنی پر سر و صدا که جایی برای حرمت و احترامی باقی نمی گذارد. تقوا و حیای الهی بی شک از مصادیق نصیحت امیر المومنین به فرزندش (علیهما السلام) است که گویا حلقه گمشده ای در سیاق کلامی ایشان است و این موضوع چنان روشن و آشکار است که توضیح آن لزومی ندارد، اما جا دارد تا به انگیزه این نوشته نکاتی چند مورد توجه قرار گیرد.
الف- رابطه مشهور و محترمانه ماست و دروازه یک منطق کلامی است که در بازار گرم سیاست بازی فعلی متاعی پرطرفدار است و نمونه آن در این عبارت قابل مشاهده است؛ «شهید لاجوردی در دوران پادشاهی خاتمی به شهادت رسید! این نکته چه معنایی دارد؟ قاتل یا قاتلان او که بودند؟ همین که گفته شد قاتل وی در آبادان دیده شده و مثلا کشته شده یا... کافی بود؟» آیا بنابر این منطق کلامی می توان گفت بین ریاست جمهوری شهید رجایی و انفجار هفتم تیر و شهادت آن هفتاد و چند نفر و مواردی از این قبیل ارتباطی وجود دارد؟ اگر بین آن دو پدیده ای که ایشان ذکر کرده اند ارتباطی وجود داشته باشد، در دیگر موارد نیز می توان ارتباطی مشابه را به دست آورد. البته لازم به تذکر است که این رابطه منطقی چنان بی معیار و ملاک است که کاملا دل به خواه اعمال می شود و صرف میل فردی است که چنان پدیده هایی را شناسایی کرده و بنابر آن رابطه بین آنها را بیان می کند.
ب- کشف پدیده هزاره سوم کشف کوچکی نبوده است و گویا بنابر همین پدیدارشناسی است که ارزش خاتمی را مشخص شده است. باید اعتراف کرد که شناسایی پدیده هزار سوم به بینش ژرف پدیدارشناسی احتیاج دارد و تنها به توان این بینش است که می توان ارزش و بهای خاتمی را معین کرد. فاطمه رجبی روش پدیدارشناسانه خود را در مورد ترور خاتمی با پرسش پیش می برد؛ «چرا باید ترور شود؟ به لحاظ ارزشی که ندارد؟». آیا خاتمی واقعا ارزشی ندارد؟ شاید سوالی بی جا گفته شد چرا که هر تازه واردی به این بازار واقف و معترف به بهای خاتمی است و به روشنی می بیند که بها و ارزش خاتمی است که این همه هیاهو به پا کرده و هر کس با آن به دنبال سود خود است.
بهای خاتمی تنها محدود به بازار سیاست زده داخلی نیست بلکه در بورس سیاسی خارج از کشور نیز شاخص تعیین کننده ای است. پیش از اعلام خاتمی بسیاری از چشمها به این شاخص بود تا سیاست گذاریهای خود را بر طبق آن پیش برند و هم اکنون بسیاری منتظر انتخابات ریاست جمهوری ایران و نتیجه آن هستند تا بر اساس آن ارزش سهام ایران را معلوم کنند، ارزشی که در صورت برد خاتمی اندازه و قدری کاملا متفاوت از برد دیگران دارد.
ج- ارزش و بهای خاتمی در این بازار جای بحث و بررسی دارد اما روشن است که قضاوت بی غرض و به دور از سود جویی نمی تواند کاملا حکم به نفی آن دهد، همچنان که نمی تواند سرتاسر به آن سر سپردگی ورزد و به تعریف و تمجید و حتی پرستش بی چون چرای خاتمی حکم کند. نقد و ارزیابی عملکرد هشت ساله ریاست جمهوری خاتمی و آنچه وی پس از آن کرده، نقدی جدی و ارزشمند است.
این نقد تنها به قلم مخالفان وی در اردوی مقابل انجام نمی شود، بلکه بسیاری از هم اردوگاهی وی نیز به آن می پردازند و جالب توجه است که نتیجه نقد هر دو گروه نیز به صورت کلی به نتیجه واحدی ختم می شود. تمایز بین روشنفکر و سیاستمدار و تشخیص ارزش خاتمی در ردای روشنفکر و نه سیاستمدار نتیجه ای است که بیشتر در انتقاد اصلاح طلبان از وی مطرح شده تا اصولگرایان مخالف وی.
در واقع، کم نیستند اصلاح طلبانی که همانند اصولگرایان دیگر اعتقادی به ارزش خاتمی در مقام ریاست جمهوری ندارند. نکته مهم در اینجا، نقد با مبنا و دلیل است نه بر مبنای رابطه منطقی ماست و دروازه. این تمایز همان نکته ای است که در سخنان مرحوم علامه جعفری به آن اشاره شده و خطاب فقیه پدر به پسر ناآزموده نیز بر مبنای آن است. بنابر خطاب فقیه پدر، آن کسی می تواند مدعی شود که ادعایش به دلیل باشد نه آن که با پدیدارشناسی دلبخواهانه ارزش و بی ارزش بودن پدیده ای را تعیین کند.