اشاره: راستش را بخواهید، به دور از همه حرفوحدیثهای روشنفکری، من عزاداری حسین(ع) را دوست دارم. سینه زدن را دوست دارم. خوش دارم بروم توی دستههای عزادار، زنجیر بزنم... نه به استعاره که به واقع میگویم: دوست دارم با صدای آهنگ طبل و سنج، ضربان روحم را تنظیم کنم.
سهتار ذهنم را کوک کنم... با آهنگ دستهایی که بر سینه میکوبد، نوتهای قلبم را با دستگاه شور، هماهنگ کنم... دوست دارم همهي مزههای آدم بودن را در باطن جانم زنده کنم... دوست دارم خوب بودن را به یاد بیاورم. امسال هم، چون سالهای پیش اینچنین بود و وقتی عصر عاشورا شد... نشستم و برای تو این سطرها را نوشتم:
دههي محرم که تمام میشود، در درون، احساس سبکباری میکنی. نگاهت که به نگاه آدمهای دوروبر میافتد، احساس میکنی همه مهربانترند، خودت هم مهربانتری، آدمتری، از شروشوری که تا همین چند روز قبل در مسابقه بیرحم زندگی محاصرهات کردهبود، اندکی رها شدهای. گویی همه "دوش روحی" گرفتهاند و در زیر باران گذشت و انساندوستی، خود را شستهاند.
در تهران، شهری که همه احساس تنهایی میکنند ـ بدون آنکه بدانند ـ شهری پریشان و غبارگرفته که ساکنانش گویی به اجبار گردهم آورده شدهاند، بیپیوند، ناهمدل و بیگذشت، شهری که در آن، روزهای این روزگار ماشینزده را بهتنهایی شب میکنی، نه در خانه، نه! در شلوغی اتوبان و خیابان و گذر... میدانی که باید خر خودت را برانی... میدانی که کسی به کسی نیست، میدانی که نه جمع
خوب اگر نگاه کنی، اهالی تهران، پرجمعیتترین شهر ایران و یکی از پرجمعیتترین شهرهای جهان، عمیقترین احساسات تنهابودن را با خود به این گوشه و آن گوشه میکشند. آری، این حالواحوال روزمرهي ماست تا اینکه... تا اینکه محرم میرسد... بزرگترین مجال جامعه شدن جمعیت...
مراقب فرد است و نه فرد نگرانی و ملاحظهای برای جمع دارد... همه فرد هستند... همه تقلای خودشان را میکنند... گویی هیچ نسبتی بین آنان برقرار نیست... حاصلش هم میشود این اجتماع بدون جامعهي تهران... این تودهي زمخت جمعیت... این آشفتگی و پریشانحالی روزمره... چه در رفتوآمد... چه در بقیهي جهات... آدمها وقتی بههم میرسند، مثل اینکه تکههای سرد بتون بههم خوردهاند... همه در درون انرژیای را برای مات کردن و جاگذاشتن دیگری جستوجو میکنند...
خوب اگر نگاه کنی، اهالی تهران، پرجمعیتترین شهر ایران و یکی از پرجمعیتترین شهرهای جهان، عمیقترین احساسات تنهابودن را با خود به این گوشه و آن گوشه میکشند. آری، این حالواحوال روزمرهي ماست تا اینکه... تا اینکه محرم میرسد... بزرگترین مجال جامعه شدن جمعیت... بزرگترین نمایش نسبت خانوادگی بین همه آنهایی که تا دیروز مثل تکههای یخ از کنار هم ساییده میشدند و سرشت آدمیتشان ذوب میشد...
خوب نگاه کن: بازهم همان جمعیت است، بازهم همان جسمها به خیابان آمدهاند، اما ... خوب نگاه کن... این بار همهبههم گره خوردهاند، اینبار، هم جمعیتاند، هم جامعه. همهي جسمها را با یک روح بههم بافتهاند...
باورکردنی نیست... خوب نگاه کن. این همان تهران دیروزی است؛ اما دیگر هرکس تقلای خودش را نمیکند، همه برای دیگری تلاش میکنند... خدای من! چطور ممکن است... اینها که تا دیروز هیچ تخفیفی به هم نمیدادند... اینها که در معرکهي ترافیک وحشی تهران، برای اینکه از همدیگر راه بگیرند، به همدیگر با خشم نگاه میکردند، به همدیگر بدوبیراه میگفتند... اگر لازم میشد همدیگر را کتک میزدند... اما حالا شانههایشان نه مثل بتون سرد که مثل تاروپود حریر بههم بافته میشود... از نگاهشان بهجای بارش داغی پرخاش و افسردگی و کدورت، خنکای مهربانی میبارد... مثل پرنیان شده دستهایشان وقتی همدیگر را لمس میکنند.
خوب نگاه کن: این همان تهران دیروزی است که همه در بطن شلوغی شهر، تنها بودند... حالا نگاه کن: همهچیز دگرگون شدهاست. اینجا یکی دارد بر سروروی بقیه گلاب
این شبها و روزها، تنها شبوروزهایی است که در این شهر درندشت هیچکس گرسنه نمیماند... همه غذای گرم میخورند: قیمههای جاافتاده و پرملاتی که مزهي آن تا مدتها در ذائقه میماند...
میپاشد، چقدر هم وسواس دارد که کسی از چتر بارش گلابش بیرون نماند! آن یکی آتشدانهي اسپند را بین جمعیت میچرخاند... هرگوشهي خیابان و گذر، پیشخوانها پر است از لیوانهای تمیز شربت و چای... نگاه کن:
این شبها و روزها، تنها شبوروزهایی است که در این شهر درندشت هیچکس گرسنه نمیماند... همه غذای گرم میخورند: قیمههای جاافتاده و پرملاتی که مزهي آن تا مدتها در ذائقه میماند... نگاه کن: همه عزادارند اما افسرده نیستند. همه در شتابند اما پرخاشگر نیستند... همه در تقلایند اما تنها نیستند... دلهاشان از یاد آن همه نامردمی که بر جوانمردترین خاندان تاریخ روا داشته شد، غمزده است اما پژمرده نیستند... دلگرفتهاند اما دلگیر نیستند... خانهي چشمشان، خانهي اشک است اما بینشاط نیست... خوب نگاه کن... چهها که نمیبینی!
اگر اتفاق افتاده باشد که در یک دههي محرم ـ به هردلیل ـ از این حالوهوا کنار مانده باشی و تن به جمعیت که نه، دل به خانوادهي "دلجمع" عزادار نداده باشی، آن وقت است که در غروب چنین روزی، احساس سنگینی و گرفتگی رهایت نمیکند: روحت بر جسمت سنگینی میکند، گویی خودت را در قماری چرک باختهای... از کف دادهای. شبیه احساسی که در هر افطار رمضان، مثل یک سنگ خارهي صدکیلو، در انتهای نفس یک "بیروزه" سنگینی میکند...
دههي اول محرم، فرصت یگانهای است برای جامعه شدن جمعیت، برای خانواده شدن فردیت، برای تجربه جوهر همهي خوبیهایی که در گیرودار بیترحم زندگی شهری، دارد نفسهای آخرش را میکشد. حسین، سرچشمهي ایثار و گذشت است، معدن همهي حسهای لطیف و آسمانی و الگوی فدا کردن فردیت برای رستگاری و سعادت جمعیت. حسین اقیانوس بیپایانی است که هنوز از پس صدها سال، رایحهي انسان بودن را در جان ما میپراکند... باران لطف اوست که هر ساله روح ما را میشوید... آه که چه اندازه به همهي این خوبیها نیازمندیم... اکنون بیش از همیشه!