|
|
|
اخراجی های 4 «طنز» در مطبوعات |
|
|
کد مطلب : 35845
|
9 آذر 1388 ساعت 10:08
|
|
| مروری بر ستون طنز روزنامه های دوشنبه 9/9/88:
مردمسالاری> کارتون علی کاشی

اعتماد> قورمه سبزی ابراهیم رها من برگشتم، واقعيتش اين است که اين روزها هر چيزي در روزنامه بنويسي به يک جايي، يک کسي، يک گوشه يي، يک طوري... برمي خورد. تا به حال شعار مي داديم «حق نشايد گفت جز زير لحاف» اما الان بحث از لحاف هم گذشته، بر همين اساس ما هم از ستون «جنگ سرد» رسيده ايم به آموزش آشپزي، براي همين ستون هم با دوستان مشورت کردم و همه گفتند الان وقتش نيست و من به اين نتيجه رسيدم که وقتش الانه، اولين آموزش آشپزي را شروع مي کنيم.
غذايي که امروز خدمت تان آموزش مي دهم خورشت قورمه سبزي است. بسياري از مردم ايران به اين غذا علاقه مند هستند. مدارک و اسنادش هم در آشپزخانه دولت موجود است، طبق آمار، براي طبخ اين غذا ابتدا مي رويد گوشت مي خريد.
بسته به اينکه کدام محل ساکن هستيد قيمت گوشت بين 20 تا 22 هزار تومان در نوسان است. يعني بر فرض اگر ساکن دروازه دولت هستيد... (نه ولش کن الان ميگن منظور داشت،) بله پس از ابتياع گوشت تصور مي کنيد بايد برويد سبزي بخريد، نه نشد ديگه، خداي نکرده اغتشاشگر نيستيد که مي خواهيد «سبزي» بخريد.
در خورشت به جاي عنصر معلوم الحالي مثل سبزي که بارها ماهيت امريکايي خود را نشان داده و عنقريب است که ايادي اش مثل گشنيز يا ريحان با حبس هاي طولاني مدت روبه رو شوند، بادمجان يا هويج مي ريزيم تا مواضع خودمان را حفظ کرده باشيم. خوانندگان محترم هر يک با توجه به مواضع شان مي توانند بر فرض گوجه فرنگي، سيب زميني يا... را انتخاب کرده داخل خورشت بريزند.
نکته اساسي در اين ميان همان عدم استفاده از سبزي، ميرحسين، کروبي، خاتمي و... است که ذکر شد. خب مخاطبان عزيز از آنجا که به علت پيش درآمد «طرح جرخوردگي» اقتصادي (حذف يارانه هاي سابق) و گران شدن شگفت انگيز گوشت قطعاً نتوانسته ايد اين عنصر سرسپرده که با هماهنگي استکبار جهاني قيمتش بالا کشيده را بخريد و از آنجا که تکليف سبزي را هم روشن کرديم، بهتر است در پخت اين غذا قدري نوآوري به خرج دهيم. عزيزان استحضار دارند که «گوشت شيشک» از دو بخش تشکيل شده و اگر در پي تلاش شبانه روزي دوستان ديگر بخش گوشتي آن به مردم نمي رسد، بي ترديد بخش شيشکي آن که به مردم خواهد رسيد پس همين بخش را گرفته در کنار ساير دستاوردها در يک قابلمه بزرگ ريخته بگذاريد جا بيفتد. بعد سفره تان را آنقدر بشوييد تا از بوي نفت پاک شود. سپس نان سنگک... نه 700 تومان شده و نمي شود خريد، نان بربري... آن هم از 400 تومان گذشته و خريدش سخت است... بگذاريد نوآوري را بيشتر کنيم. سفره را پهن کنيد، تلويزيون را روشن کنيد، اخبار پخش مي کند و شما حتي اگر سير نشويد قطعاً از اشتها مي افتيد، اين آموزش غذاي امروزمان بود، نوش جان.
تهران امروز> اخراجی ها 4 محمود فرجامی از آنجايي كه همه سينماي ايران يكطرف و اخراجيهاي مسعود آقاي دهنمكي هم يك طرف است و اين يكطرفبودگي به حدي است كه پريروز براي قسمت سوم اخراجيها كه هنوز ساخته نشده با حضور وزير ارشاد در سالن وزارت كشور مراسم ويژهاي در حد فشنشو گرفته شد؛تصميم گرفتيم پيشدستي كرده و قسمت چهارم اخراجيها را بنويسم كه به بالاترين رقم پيشنهادي و بيشترين ميزان اعتمادبهنفس و متراكمترين ميزان لابيگري و كلفتترين پارتي واگذار خواهد شد.
خلاصه فيلمنامه اخراجيها 4 داش محمود كه يك جوان متولد دهه 50 است چند روزي از اواخر جنگ را در پشت جبهه گذرانده است و به همين خاطر دوست دارد همه مردم را به خاطر بيتوجهي به ارزشهاي دفاع مقدس كتك بزند. او ابتدا با چند نفر از بچههاي محله دستهاي راه مياندازد كه شيشه سينماها را در اعتراض به سياستهاي ضدفرهنگي دولت وقت ميشكنند اما اين مبارزه خونين سرانجام به خاطر خوني شدن انگشت كوچيكه يكي از بچهها متوقف ميماند. آنها تصميم ميگيرند براي اعتراض بيشتر، نويسندهها و شاعران را كتك بزنند كه تلفات جاني و انگشتي هم نداشته باشد اما پس از گذشت يك سال و كتك خوردن تمام اهل قلم و هنر اين سرگرمي ارزشي هم جذابيت خود را از دست ميدهد.
علاوه بر اين، محمود كه طي اين سالها باور كرده است كه سالهاي زيادي رزمنده و فرمانده گردان بوده، كتك زدن چند تا پيرمرد و پيرزن را براي خود كم ميداند به همين خاطر شروع به فحش دادن به آنها به صورت جمعي ميكند. او در همين اثنا مجله تاسيس ميكند و علاوه بر فحش دادن و افشاگري عليه روشنفكرها گهگاهي شكايتهاي حقوقي عليه آنها هم تقديم دادگستري ميكند و البته همچنان از ثواب حمله به مراسم آنها و كتك زدن ايشان غافل نيست.
خودفروختگي فرهنگي، بدحجابي، بيبندوباري، ترجمه آثار خارجي، آرايش غليظ، رانتخواري، لباس رنگ روشن، بلند خنديدن و 122 مورد از اين دست از جمله اتهاماتي هستند كه داشمحمود هر روز به چهار جهت پرتاب ميكند اما اندك اندك اين سرگرمي هم جذابيتش را نزد او از دست ميدهد تا اينكه او يك روز در خيابان چيز عجيبي را بر شانه مردي ميبيند. محمود ابتدا گمان ميكند آن چيز عجيب آرفيجي هشت است كه او تا به حال شكار 100 تانك دشمن توسط خودش با آن اسلحه را براي دوستانش تعريف كرده و به همين خاطر خيز 30 ثانيه ميگيرد اما بعدا متوجه ميشود آن چيز يك دوربين فيلمبرداري است. محمود يك دل نه بلكه صد دل عاشق دوربين ميشود و يك هفته بعد نخستين فيلم سينمايي او كه در مورد همه چيزهاي بد جامعه كه پولدارها، بدحجابها و روشنفكرها مسبب آنها هستند به بازار عرضه ميشود كه پس از سيدي فيلم خصوصي يك بازيگر زن، فروش دوم بازار فيلمهاي زيرزميني را از آن خود ميكند. اما اينها او را ارضا نميكند و تصميم به فتح سينما – اينبار بدون تلفات جاني و انگشتي- ميگيرد. او اينبار براي فتح سينما به سراغ همانهايي ميرود كه تا چندي پيش مشغول افشاگري عليه آنها بود و از جانب بخشي از آنها كه آرتيست ناميده ميشوند با آغوش باز پذيرفته ميشود به خصوص آنكه يك موسسه فرهنگي- هنري- ارزشي- ورزشي- دمت گرم نيمهدولتي هم كارت اعتباري خود را در اختيار محمود گذاشته است.
محمود چند تا از خاطرات خود از دوران فرماندهي جنگ را به همراه چند جك و اساماس براي گروه تعريف ميكند و چند ماه بعد فيلم استاد محمود و رفقا بر پرده سينماها نمايش داده ميشود و شهرت او عالمگير ميشود.فيلم در ميان گلباران محمود و اعضاي دستهاش توسط مردم شهر به پايان ميرسد. قبل از تيتراژ پاياني سيمرغ بر فراز آسمان هويدا ميشود و ميخواهد بر شانههاي او بنشيند كه محمود ميگويد «كيشته حيوون» و او ميرود. سپس تيتراژ پاياني با موسيقي تيرم تيرم ظاهر ميشود: تيرم تيرم آ آ/ ميخوام برم آ آ... داش داش، داش داش داشم من/ تو چمنا آبپاشم من... عاشق دنبكم من/ صياد اردكم من... واي واي واي.
کیهان> گفت وشنود گفت: چند تن از افرادي كه در آشوب ها دستگير شده بودند بعد از آزادي ، از سران فتنه ادعاي خسارت كرده اند.
گفتم: چرا؟!
گفت: مي گويند سران فتنه با دروغ گويي و فضاسازي آنها را به خيابان ها كشيده و از اعتمادشان سوءاستفاده كرده اند.
گفتم: نتيجه چي شده؟
گفت: شايد براي ساكت كردن آنها كاري بكنند؛ پول هاي كلان و بادآورده كه در اختيار دارند!
گفتم: ولي ضربه اي كه به اين افراد زده اند جبران نمي شود.
گفت: اما، اگر پول اندك بدهند كه آنها نمي پذيرند و اگر هم پول كلان بدهند، دستشان رو مي شود.
گفتم: چه عرض كنم؟! راننده اي در تصادف پاي يك عابر را قطع كرده بود. عابر از او خسارت خواست و راننده مبلغ اندكي به او داده و گفت؛ مي داني كه من ميلياردر نيستم! و عابر گفت؛ تو هم مي داني من هزارپا نيستم كه قطع يكي از پاهايم اهميت چنداني نداشته باشد؟!
| | |
|
| | |