|
داخلی » خبر » سياسی
|
|
سروش و دولت آبادی رو در روی هم جدال "روشنفکر" و "راوی" |
|
|
کد مطلب : 25325
|
28 ارديبهشت 1388 ساعت 12:44
|
|
| فرارو- انتخابات ریاست جمهوری همگان را به جنب و جوش می آورد تا وارد گود شوند و حرف دل خویش باز گویند. در این میان توفیری نیست که شخص فیلسوف و اهل اندیشه باشد یا نویسنده و اهل قلم. روشنفکری اهل درد باشد یا سیاستمداری در سودای قدرت.
اما در این بین گاه فراموش می شود که هدف چیست و این صحبت ها به چه قصدی است. بدین سان است که کسانی که شاید تا همین دیروز نان و نمک هم را می خوردند و حرمت نگه می داشتند و اگر هم حرفی داشتند در خلوت واگویه می کردند به ناگاه از مدار انصاف خارج می شوند و در جلوت پرده دری می کنند و تند ترین اتهامات را به هرکسی که پیش روی شان بایستد می چسبانند. و این همه در حالی است که های و هوی انتخابات به زودی خواهد نشست و در پی آن جراحاتی باقی خواهد ماند که چه بسا تا ابد ترمیم نیابد.
اهل هنر و اندیشه و قلم به ندرت گام در راه سیاست می گذارند، اما تجربه به نیکی اثبات کرده است اندک مواردی که آنها به خیال تاثیر گذاری سیاسی وارد عرصه می شوند قدم به بیراهه می گذارند و چهره خویش را مخدوش می کنند و بعدتر جز پشیمانی حاصلی برایشان نمی ماند.
حمله تند سروش به محمود دولت آبادی
دکتر عبدالکریم سروش که در دهه هفتاد در کسوت تئوری پرداز روشنفکری دینی اثرات قابل توجهی در فکر و اندیشه معاصر ایران داشت اکنون خطاب به یکی از مطرح ترین نویسندگان معاصر مطلبی نوشته است که اگر امضای وی پای آن دیده نشود کسی گمان نمی برد که مرد اندیشه چنین جملاتی را از پی هم آورده باشد.
ماجرا از آنجا شروع شد که عبدالکریم سروش طی مصاحبه ای با روز آنلاین از مهدی کروبی حمایت کرد و مطالبی را در خصوص روشنفکری دینی و... بیان نمود.
پس از آن بود که محمود دولت آبادی که به نوعی نماینده کسانی است که از انقلاب فرهنگی زخم خورده اند، در نشست شاعران و نویسندگان حامی میرحسین موسوی لب به سخن گشود و از نقش سروش در انقلاب فرهنگی انتقاد کرد و اینگونه گفت: « آقای سروش، شما علمدار رفتار شنیعی شدید که باعث شد بهترین فرزندان این مملکت بگذارند بروند تا شما شعر مولانا را حفظ کنید و به ما تحویل بدهید و تحویل بدهید و بازهم تحویل بدهید.»
این اولین بار نیست که کسی سابقه دکتر سروش در انقلاب فرهنگی را مطرح می کند و به آن انتقاد می نماید و باز اولین بار هم نیست که سروش نسبت به منتقدین خود با زبان طعن و کنایه پاسخ می دهد. به یاد داریم که چندی پیش دکتر عبدالکریم سروش در پاسخ به انتقاد صادق زیبا کلام از سابقه اش در انقلاب فرهنگی چگونه نوشت و چه ها گفت.
اکنون اما دکتر سروش قلمش را برای پیر مردی تیز کرده است که می گوید:« می خواهم مروری داشته باشم بر دورانی که در آن به طرز مضاعفی پیر شدیم؛ یعنی ما را پیر کردند و خواستند که بمیرانند. و این بیش از آنکه از نظر من امری تراژیک باشد، یک سوال است.»
سروش در پاسخ به چند جمله انتقاد دولت آبادی اینگونه نوشته است: « به جستجو برآمدم که قصه چیست و محمود دولتآباد کیست. خبر آوردند خفتهای است در غاری نزدیک دولتآباد که پس از 30 سال ناگهان بیخواب شده و دست و رو نشسته به پشت میز خطابه پرتاب شده و به حیا و ادب پشت کرده و صدا درشت کرده و با «سخافت و شناعت» از معلمی به نام عبدالکریم سروش سخن رانده و او را «شیخ انقلاب فرهنگی» خوانده و دروغ در دغل کرده و متکبرانه با حق! جدل کرده است. و این همه عقدهگشایی و ناخجستگی در مجلسی به نام و حمایت از مهندس موسوی که در پی پوشیدن قبای خجسته صدارت است. »
سروش ادامه داده است: « حالا بنگرید خفته در غاری که فرق انقلاب فرهنگی و ستاد انقلاب فرهنگی و شورای انقلاب فرهنگی را نمیداند و اعضایشان را نمیشناسد و از کارهاشان خبر ندارد و دیروز و امروز را به هم میبافد و زمان را در مینوردد و دروغ بر دروغ میانبارد و جهل بر جهل میتند، چون ماموری نامعذور به امید پاداشی موعود حمله بر معلمی یک قبا میآورد که از دیدگاه استالینی، جز استقلال رای و مسلمانی و دموکراسیخواهی (و لابد عدم حمایت از میرحسین موسوی) جرمی و خطیئهای ندارد. و حتی نزاکت و ادب مقام را نگاه نمیدارد و به میزبان خود که همان شیخ انقلاب فرهنگی است توهین میکند و اینقدر نمیداند که این میزبان که دولتآبادی به حمایت و ترویجاش برخاسته، 30 سال است که عضو آن ستاد و شورا بوده است و امضاکننده همان آییننامههای «غیرقانونی» است که وی از آنها میخروشد و میگریزد و پیرو و مرید و مقلد و فدایی همان امامی است که بنیانگذار انقلاب فرهنگی است و «مقلد مضحک همان شناعت و سخافتی» است که دولتآبادی زبان خود را به لوث کلماتش میآلاید.»
اما نباید از یاد بردکه لازمه های روشنفکری نقد کردن و نقد پذیری است و روشنفکر به این خصیصه شناخته می شود. اما در تاریخ زیاد بودند آدمیانی که زمین و زمان را نقد می کردند و زمانی که نوبت به نقد خود می رسید شمشیر نقد را غلاف می کردند و دیگران را برحذر می داشتند از نقد خود که مباد ساحت شان آلوده شود.
| | |
|
| نظرات بازديدکنندگان
 1388-03-06 02:54
|
| باورم نمیشه که دو تن از برجسته ترین چهره های فرهنگی ایران اینطور به هم چنگ و دندان نشان داده باشند....ایا پاسخی دندان شکن اینهمه ضروریست؟ |
 1388-02-30 13:19
|
| متاسفانه آقای عبدالکریم ، با این حرکات که معروف به فرار به جلو هست میخواهد نقش بسیار اساسی اش در ماجرای بستن دانشگاهها را از ذهن مردم پاک کرده و خودش را پاک و بیگناه معرفی کند .جهت اطلاع هم میهنان جوانی که آینده سازان این کشور هستند بایستی یادآور شد که همین عبدالکریم خان در بعد از پیروزی انقلاب طرح بستن دانشگاهها و بقول خودش پاکسازی ضد انقلاب از آن را یکی از افتخارات خود میدانست .با این حرکت ضد علمی و فرهنگی باعث شد که هزاران هزار دانشجوی مشغول به تحصیل در ایران ؛ جهت ادامه تحصیل خاک میهن را ترک کنند .خیل عظیمی از جوانان آنروز که حال در دومین بهار که نه پائیز عمرشان قرار دارند ، هنوز بخاطر شاهکار ایشان نتوانسته اند به کشور باز گردند .اگر آقای عبدالکریم حالا که از قدرت افتاده و پیراهن پر از ستاره سفید در میان آبی ( گرفتید که منظور از پرچم آمریکاست) بتن کرده ؛ آن روزها را میخواهد با فرار بجلو وارونه جلوه دهد ؛ ما که از دست چماقداران طرفدار ایشان صدها ضربه خوردیم و دهها مجروح دادیم اجازه نخواهیم داد که این امر بدست فراموشی و یا تحریف سپرده شود .هنوز فریادهای مخالف سروش مخالف اسلام است آنروزها در گوش ما ضربه خورده ها طنین انداز هست .شیوه برخوردش هم از همان موقع همین بوده و بعد از این هم همین خواهد بود .ولی چون آنروزها بر اریکه قدرت سوار بود ؛ مخالفان را با شیوه چماق میکوبید حالا که از اسب افتاده مظلوم نمائی میکند .هیچ فراموش نمیکنم روزی برایش خط و نشان کشیدم که عبدالکریم قدرت برای کسی ابدی نمانده و برای تو هم نخواهد ماند .اگر تو درویشی اگر تو صوفی ائی راه پیش کسوتانت را برو .خواهیم دید روزی که از قدرت افتاده باشی و آنروز روز حساب توست . واین همان روز موعود برای عبدالکریم و عبدالکریم هاست .قدرت هرگز برای کسی پایدار نبوده و قانون طبعیت این هست که مقتدرین دیروز برای فرار بجلو پیوسته مظلوم نمائی می کنند و فریاد کی بود کی بود من نبودم سر میدهند .این را لطفآ پای دفاع از آقای دولت آبادی هم نگذارید چون شاید تنها محققی هستم که حتی یک خط از مطالب ایشان را نخوانده ام .این را پای انتقام شخصی هم نگذارید فقط و فقط قصدم روشنگری حقایق برای نسل جوان هست . بتاریخ 28 اردیبهشت ـ دانمارک |
 1388-02-29 16:17
|
| اما نباید از یاد بردکه لازمه های روشنفکری نقد کردن و نقد پذیری است و روشنفکر به این خصیصه شناخته می شود. اما در تاریخ زیاد بودند آدمیانی که زمین و زمان را نقد می کردند و زمانی که نوبت به نقد خود می رسید شمشیر نقد را غلاف می کردند و دیگران را برحذر می داشتند از نقد خود که مباد ساحت شان آلوده شود. |
 1388-02-28 16:17
|
| آقای سروش با به خدمت گرفتن این ادبیات در انجام چنین توهینی، مصداق کامل دزدی هستند که با چراغ آمدهاند به بردن گزیدهترین کالا که هنرمند این مملکت است. روزگاری که آقای سروش حقوق دولتی دریافت میکردهاند و در پی حفظ شعر مولانا بودهاند، آقای دولت آبادی مشغول آفرینش بزرگترین رمان زبان فارسی بودهاند، پس پربیراه نیست اگر بگوییم که آقای سروش هنوز وقت نکردهاند که کتاب بخوانند تا دولت آبادی را بشناسند. |
 1388-02-28 16:30
|
| آقاي سروش مردي بددهن است كه قبلا وقتي در قدرت بود با ابزارهاي قدرت ديگران را سركوب و خاموش ميكرد امروزه با بددهني و فحاشي. |
 1388-02-28 17:00
|
| ما نگوئیم بد و میل به ناحق نکنیم - جامه کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم - عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است - کار بد مصلحت آنست که مطلق نکنیم - حافظ ار خصم خطا گفت نگیریم بر او - ور به حق گفت جدل با سخن حق نکنیم |
 1388-02-28 18:44
|
| با سلام
کاملا یکسو گری سایت فرارو نسبت به این موضوع آشکار است، منظور مورد طعن قراردادن استاد گرام دکتر سروش. |
 1388-02-28 19:08
|
| يكي از دوستان مي گفت يك اتفاق عجيب روي داده و ان اين است كه يكي از مطالب روزنامه كيهان اشتباها و با اسم سروش سر از اعتماد ملي دراورده است! همه جور اشتباه مطبوعاتي ديده و شنيده بوديم الا اين يكي. ولي بعد معلوم شد خير اشتباهي در كار نبوده و اين مطلب واقعا از سروش بوده و در اعتماد ملي هم منتشر شده است. البته بعد از نظريه پردازي ها و درافشاني هاي سرخوردگان از تحريم و "رفراندوم" و عبور از خاتمي" در روزهاي اخير در اعتماد ملي چاپ چنين مطلبي از سروش نيز عجيب نيست. بيچاره مهدي كروبي!. ولي اين اتفاق يك حسن هم داشت و آن اين بود كه نقاب و پوستين اخلاق مداري و آزادانديشي و ازادگي و نقدپذيري از چهره و قامت برخي برافتاد و ماهيت اصلي ان ها به خصوص براي نسل جوان كه اتفاقات دهه 60 را نديده بودند و يا از خاطرها زدوده بودند نمايان شد. حرف هاي دولت ابادي هر عيبي كه داشت اما اين حسن را هم داشت. |
 1388-02-28 19:28
|
| حرفهای دولت ابادی را قبول ندارم همانطور که با سروش در مورد کروبی موافق نیستم. |
 1388-02-29 00:06
|
| بالاخره آقای سروش بفرمایند اینها که گفت یعنی چه یعنی نان میشود یا مسکن حتما ایشان آزادی را هم در آمریکا یافته اند و اما از کدخداهای ولایت ما که بزودی یکی بر تخت مینشیند کدام یک نان،کدامیک مسکن و کدامیک آسایش برایمان خواهند آورد. من تهدید میکنم اگر اینها که گفتم مثل نفت بر سر سفره نیاید انتخابات بعدی که دکتر سروش قصد نامزد شدن دارد را ترحیم میکنم |
 1388-02-28 14:48
|
| چرا از این که متن نامه ی ایشان را گذاشته و قضاوت را به مردم بسپارید پرهیز کرده اید؟ از ذکر نام میر حسین - که بنده نیز یه ایشان ارادت دارم - در جوابیه ی ایشان و ذکر این حقیقت که ایشان سالها عضو ستاد انقلاب فرهنگی بوده و هستند و خواه ناخواه باید جوابگوی انتقادات نسبت به سیاستهای این نهاد باشند، به هراس افتاده اید؟
گمان ندارم که این پاسخ را منتشر کنید اما جای آنست که از خود بپرسیم: اگر یاران موسوی - که بنده نیز قصد رای دادن به ایشان را داشتم! - در زمان بی قدرتی چنین به قلب واقعیات می پردازند و هرگونه صدای مخالف را پرخاشگرانه پاسخ میدهند، فردای پیروزی!! محتمل و در دست داشتن قدرت چگونه با خلایق روبرو می شوند. همین دیروز بود که متن بیانیه ی ایشان در مورد حقوق شهروندان را خواندیم، آیا شما که ادعای تبلیغ برای ایشان دارید خود بدان جملات زیبا وقعی می گذارید؟ یا آنها را فقط برای حسین شریعتمداری منتشر کرده اید؟
به هر حال اگر شهامت اخلاقی منتشر کردن این جوابیه را که یکی از مردمان این آب و خاک برایتان فرستاده و علیرغم تمامی نقدهایی که متوجه نامزدهای فعلی ریاست جمهوری در جبهه ی اصلاحات می داند مصمم به رای دادن است، خواهشمند است متن کامل نامه ی آقای سروش که در ادامه آمده است را به جهت رعایت اخلاق منتشر فرمایید.
برو به کار خود اي «کاتب» اين چه فرياد است
مرا فتاده دل از کف، تو را چه افتاده است
چه گويمت که به ميخانه دوش مست و خراب
سروش عالم غيبم چه مژدهها داده است
که اي بلندنظر شاهباز سدره نشين
«چه غم ز طعنه محمود دولت آباد است»
«بخوان به دولت محمود و اختر مسعود
سرود عشق، که از هفت دولت آزاد است»
حسد چه ميبرياي «سست نثر» بر حافظ
قبول خاطر و لطف سخن، خداداد است
(توضيح: کلمات و جملاتي که در ميان گيومه آمده در نسخههاي چاپي حافظ ديده نميشود.)
به جستجو برآمدم که قصه چيست و محمود دولتآباد کيست. خبر آوردند خفتهاي است در غاري نزديک دولتآباد که پس از 30 سال ناگهان بيخواب شده و دست و رو نشسته به پشت ميز خطابه پرتاب شده و به حيا و ادب پشت کرده و صدا درشت کرده و با «سخافت و شناعت» از معلمي به نام عبدالکريم سروش سخن رانده و او را «شيخ انقلاب فرهنگي» خوانده و دروغ در دغل کرده و متکبرانه با حق جدل کرده است. و اين همه عقدهگشايي و ناخجستگي در مجلسي به نام و حمايت از مهندس موسوي که در پي پوشيدن قباي خجسته صدارت است.
گزافه و ياوه بسيار شنيده بودم اما اين گافهاي گزاف واقعا نوبر بود. از جنسي ديگر بود. از هيچکس چندان نرنجيدم که از ميرحسين. آخر او ميتوانست به اين خفته پريشانگو بياموزد که انقلاب فرهنگي را (براي بستن دانشگاهها) دانشجويان به راه انداختند نه سروش. و ستاد انقلاب فرهنگي را (براي گشودن دانشگاهها) امام خميني بنيان نهاد، نه سروش. و لذا آن «شناعت و سخافت و تقليد مضحک» (به زعم او) کار ديگري بود نه سروش. و ستاد انقلاب فرهنگي هفت عضو داشت (و اينک 30 عضو) نه فقط يک عضو و آن هم سروش. و آقاي ميرحسين موسوي، از 30 سال پيش عضو ستاد انقلاب فرهنگي بود و امروز عضو شوراي عالي انقلاب فرهنگي، نه سروش که 26 سال پيش استعفا داد (و تنها عضو مستعفي ستاد بود). ستاد انقلاب فرهنگي همهگونه شيخي داشت جز سروش، که نه روحاني بود و نه کهنسال و نه کهنهکار سياسي. از دکتر شريعتمداري گرفته (متولد 1302) که شيخوخيت سني داشت تا احمدي، باهنر، مهدويکني، جلالالدين فارسي و حسن حبيبي (متولدان 1312) که مشايخ درجه دوم بودند. نه سروش که متولد 1324 بود و جوانترين عضو ستاد. و آوازه اجتماعي و شيخوخيت سياسي هم با آن مشايخ بود نه سروش، که تازه از گرد راه رسيده بود و به حکم امام براي خدمت به فرهنگ، در آن ستاد بدون ستاندن قراني مزد، شبانهروزعرق شرافت ميريخت. و شيخ روحاني ستاد هم حجتالاسلام باهنر و مهدوي و املشي و احمدي و خوشوقت بودند نه سروش. و باري اگر ستاد انقلاب فرهنگي شيخي داشت اين شيخ کسي جز شخص شخيص مهندس ميرحسين موسوي نبود که پارهاي از جلسات ستاد در دفتر نخست وزيري و زير اشراف و صدارت او برپا ميشد. و علاوه بر ميرحسين، خاتمي و احمدي و شريعتمداري و صادق واعظزاده و... در آن حضور داشتند و گواهان اين امرند. و باري شيخ ستاد بودن نه حسن است، نه عيب. آنکه عيب است دروغ زني و دريوزگي و چاپلوسي کردن و سابقه استاليني داشتن و فرصتطلبانه ژست آزاديخواهي گرفتن است. تعجب من اين است که چرا مهندس موسوي پرده از اين راز ساده بر نميدارد و نقش خود در ستاد انقلاب فرهنگي و نظر خود را درباره آن نميگويد تا پريشان گويان، بيش از اين سمپاشي و فحاشي نکنند.
نيز خوب بود مهندس موسوي به آن خفته پريشانگو آموزش و هشياري ميداد که وقتي امروز در تلويزيون ميگويند وزارت ارشاد به آييننامه انقلاب فرهنگي عمل ميکند (که به گمان وي غيرقانوني است) و سانسور کتاب ميکند، اين آييننامه دستپخت همين شوراي انقلاب فرهنگي است که اينک برپاست و ميرحسين و حداد و داوري و کچوئيان و رحيمپور ازغدي و... اعضاي آنند. نه دست پخت ستاد انقلاب فرهنگي که 26 سال است دار فاني را وداع کرده و استخوانش را خاک خورده است. و اگر آن پريشانگوي بيخبر، شکوهاي از ارشاديان دارد به مهندس موسوي شکايت کند که آييننامه برايشان تنظيم کرده است نه سروش که خود قرباني آن آييننامههاست و کتابهايش در ارشاد غمباد کرده است.
حالا بنگريد خفته در غاري که فرق انقلاب فرهنگي و ستاد انقلاب فرهنگي و شوراي انقلاب فرهنگي را نميداند و اعضايشان را نميشناسد و از کارهاشان خبر ندارد و ديروز و امروز را به هم ميبافد و زمان را در مينوردد و دروغ بر دروغ ميانبارد و جهل بر جهل ميتند، چون ماموري نامعذور به اميد پاداشي موعود حمله بر معلمي يک قبا ميآورد که از ديدگاه استاليني، جز استقلال راي و مسلماني و دموکراسيخواهي (و لابد عدم حمايت از ميرحسين موسوي) جرمي و خطيئهاي ندارد. و حتي نزاکت و ادب مقام را نگاه نميدارد و به ميزبان خود که همان شيخ انقلاب فرهنگي است توهين ميکند و اينقدر نميداند که اين ميزبان که دولتآبادي به حمايت و ترويجاش برخاسته، 30 سال است که عضو آن ستاد و شورا بوده است و امضاکننده همان آييننامههاي «غيرقانوني» است که وي از آنها ميخروشد و ميگريزد و پيرو و مريد و مقلد و فدايي همان امامي است که بنيانگذار انقلاب فرهنگي است و «مقلد مضحک همان شناعت و سخافتي» است که دولتآبادي زبان خود را به لوث کلماتش ميآلايد. باري از بانيان آن جلسه جناحي و ستادي و انتخاباتي، و در صدر همه از آقاي ميرحسين موسوي نيز بايد سپاسگزاري کرد که حق خادمان فرهنگ را چنين ميگزارند و به تاوان داشتن رايي مستقل و مشروع، آنان را پيش گلادياتورها ميافکنند و پوست و پوستينشان را ميکنند و هلهلهکنان قصهاش را بر سر بازار و برزن ميگويند و در رسانههاي خبري خود ميآورند. اما مباد از ياد ببرند که ناقدان را خوراک درندگان کردن، تصوير موحشي است که هيچگاه از ياد جوانان اين ديار نخواهد رفت، شايد آبي به آسياب آرا بريزد اما آبرويي تحصيل نخواهد کرد.
مرا هر آينه خاموش بودن اوليتر
که جهل پيش خردمند، عذر نادان است
و ما اُبَرّيَ نَفسي وَ ما اُزَکّيها
که هرچه نقل کنند از بشر در امکان است
مريلند - ارديبهشت 1388
تاریخ ارسال:دوشنبه 28 ارديبهشت 1388 |
 1388-02-28 13:27
|
| به هر حال آن چه در جريان موسوم به انقلاب فرهنگي بر فرزندان اين كشور رفت داستاني است پر آب چشم كه آقاي سروش نيز يكي از شخصيتهاي اصلي آن داستان است و حالا با اين جوابيه ايشان ميتوان ديد روحيهاي كه آن فاجعه را به وجود آورد، هم چنان زنده است. |
 1388-02-28 13:31
|
| سرنوشت آدمي هم
گاهي اين چنين رقم مي خورد
ايستاده چون قامت كوهي
كه لذت استقامتش را هرگز پاياني نيست
...درد جانكاهي ست محمود دولت آبادي عزيز مي خواهد امير كبير باشي يا محمود دولت آبادي اما شيريني اولين برف زمستاني بعد از خشك سالي طولاني در رمان عظيم كليدر به همه ما اميد به زندگي مي دهد...جايگاه تلخ وتاسف آميز سروش هم در تاريخ مشخص است..... |
| |