داخلی  »  دريچه  »  سياسی

قبر بابای بعضی‌ها

طنز در مطبوعات

کد مطلب : 33759 30 مهر 1388 ساعت 12:12

مروری بر ستون طنز روزنامه های پنج شنبه 30/7/88:


روزنامه خبر>قبر بابای بعضی‌ها 
شهرام شکیبا
تفاوت‌ قطعات عمومی و مقبره‌های خصوصی از تفاوت قیمت‌های حمام عمومی و نمره‌های قدیم هم بیشتر است و قیمت بعضی‌هایشان آنقدر صفر دارد که خواندن عددش از سواد ما خارج است.

دیروز روزنامه «خبر» گزارشی داشت از قبرستان تهران بزرگ و اینکه اختلاف قیمت‌ قبرهای اغنیا و فقرا چیزی حدود 17 میلیون تومان است. یعنی تقریبا 8، 9 برابر وام ازدواجی که صندوق مهررضا اعطا می‌کند. طبیعتاً این قیمت‌ها مربوط به قطعه‌های عمومی است و ربطی به مقبره‌های خصوصی و خانوادگی ندارد. تفاوت‌ قطعات عمومی و مقبره‌های خصوصی از تفاوت قیمت‌های حمام عمومی و نمره‌های قدیم هم بیشتر است و قیمت بعضی‌هایشان آنقدر صفر دارد که خواندن عددش از سواد ما خارج است.

به هر حال اختلاف طبقاتی اموات موقعیت‌های گوناگون و جالبی را پدید می‌آورد.

موقعیت اول: بهشت زهرا

زری‌خانوم‌جون: این‌جا بودا. دقیقاً همین‌جا. من که می‌گم وضع خونواده‌شون توپه. قبر باباش اقلاً 20 میلیون می‌ارزه.

پری‌خانوم‌جون: تو چقدر ساده‌ای خواهر؟! هنوز این ثریارو نشناختی. اینا نون ندارن بخورن. غصه‌شون بود که چرا باباشون بعد مردن باد کرد، ‌کفنش نیم‌متر چلوار بیشتر برد.

زری‌خانم‌جون: به جون خودم، همین‌جا از ماشین ما پیاده شد. آقاجوادم گفت این جا قطعه مایه‌داراس. دو، سه تا از کله‌گنده‌های مملکتم این جا دفنن.

پری‌خانوم‌جون: این ثریا فیلمیه که نگو. یه دفه ما داشتیم می‌رسوندیمش. دم یه برج باکلاس پیاده شد. کوچه رو عوضی رفتیم، برگشتیم که دور بزنیم، دیدیم توی کوچه پایینی دم یه دونه از این آپارتمانای قدیمیه لونه موشی داره کلید می‌ندازه توی در. این باباش طبقه اول یکی از همین قبرای دوطبقه 320 هزار تومنی دفنه. الکی دم قطعه پولدارا پیاده شده.

موقعیت دوم: آرایشگاه

شهین‌جون: عکسشم دارم. جوون رعنا و خوش‌تیپیه. درسم خونده.

مهین‌جون: خب بده ببینم شاید قسمت بود.

شیرین‌جون: بعله، علف باید به دهن بزی شیرین باشه.

مهین‌جون: دستت درد نکنه. حالا دیگه من شدم بُز؟! آخ! شیرین‌جون تورو خدا دقت کن. پوست صورتمو کندی با این بندانداختنت.

شهین‌جون: ایناهاش ببین.

مهین‌جون: چه خوش‌تیپه!

شیرین‌جون: ببینم.

مهین‌جون: آخ! تو چرا امروز دستت این جوریه؟ باز گاز گرفت. برو نخت رو عوض کن نمی‌خواد توی نخ عکس شوهر آینده من باشی.

شهین‌جون: شوهر آینده؟ پس قبول کردی خدارو شکر.

مهین‌جون: حالا وضعش چه‌طوره؟

شهین‌جون: هرچی از مال و منال‌شون بگم کم گفتم. باباش توی قطعه 20 میلیون‌تومنی‌یا دفنه.

مهین‌جون: راس‌ می‌گی؟! بگو پنج‌شنبه بیان خواستگاری. آخ! شیرین چیکار می‌کنی آخه؟!‍ 


روزنامه تهران امروز>سقوط فك
محمود فرجامی

روزی نیست که ایده‌ای نو در قالب جملاتی جذاب و با ادبیاتی بدیع در تهران‌امروز (که نمی‌دانم نمونه‌خوان روزنامه چرا فکر می‌کند اگر دور آن گیومه نگذارد زمین به آسمان می‌رود یا آسمان به زمین می‌آید) چاپ نشود که در فضای فرهنگی و سیاسی جامعه مثل بمب صدا نکند. 

یکی از همین نمونه‌های بدیع و تاثیرگذار دیروز به قلم آقای س. منتشر شد که مجبورم توضیح بدهم حرف اول سیدپور است و از نمونه‌خوان فرهیخته تهران‌امروز هم بخواهم دور آن گیومه بگذارند تا مبادا با «سانسورچی» که حرف اول آن هم س. است اشتباه گرفته شود. 

سرمقاله تهران‌امروز دیروز با عنوان بدیع و بکر «بازگشت به خویشتن» به قلم دکتر سیدپور چنین آغاز می‌شود: 

«وقتي مثنوي معنوي را بايد به تصحيح «نيكلسون» خواند، زماني كه «ادوارد براون» تاريخ مشروطه براي ما مي‌نويسد، هنگامي كه فلسفه اسلامي را «هانري كربن» تشريح مي‌كند، موقعي كه مصحح فردوسي بزرگ «ژول مول» مي‌شود، بايد هم فضاي دانشگاه و محيط‌هاي علمي متاثر از عصر ازدياد ترجمه به واگويي مضاميني بپردازند كه گاه هيچ نسبتي با خويشتن ايراني – اسلامي ما نداشته باشند.» 

فرهیخته گرامی پس از آن در طی دو-سه پاراگراف به نقد روند جریان تولید علم در کشور پرداخته و در کنار به رشته تحریر درآوردن جملات علمی و آکادمیکی چون «جامعه ايراني تشنه يافتن مباني مفهومي از گذاره‌هاي ارزشي و بومي است» از «مسئولان، دست‌اندركاران و مديران اجرايي از محققين و پژوهشگران» خواسته است تا به وظیفه‌شان بهتر و بیشتر عمل کنند و در انتها سرمقاله علمی خود را با جمله‌ای به پایان رسانده که باعث شد فک اینجانب چنان به زمین سقوط کند که سه تا از دندان‌های متصل به آن درجا خود شود. اگر دچار ناراحتی‌های فک، دهان، دندان، گوارشی و قلبی نیستید؛ این جمله را می‌توانید بخوانید: «ما براي عمق بخشي به خودآگاهي جمعي نيازمند بازگشت به خويشتن هستيم و اين راهي است ناگزير.» 

از آنجایی که متاسفانه من نه دکتر هستم و نه در حد و اندازه این حرف‌ها نمی‌توانم به‌طور مستقیم به این قضیه داخل شوم ولی از طرف دیگر احساس می‌کنم اگر در جهت این طرح بدیع «بازگشت به خویشتن» که دکتر سیدپور عزیز برای نخستین بار آن را مطرح كرده‌، کمکی نکنم ممکن است حناق بگیرم؛ از سوی سه نفر از دکتر‌های مرتبط با تهران‌امروز (بدون گیومه) یعنی دکتر رسول بابایی، دکتر مجید حسینی و دکتر امیردبیری‌مهر چند پیشنهاد برای بازگشت هرچه بهتر به خویش و عمق‌ بخشی هرچه بیشتر پیشنهاد می‌کنم: 

1- به جای مثنوی معنوی نیکلسون از این به بعد مثنوی معنوی حاجی تمبرچی و پسران (سر بازار ظهیرالدوله) مطالعه شود. 

2- فلسفه اسلامی را از این به بعد به جای هانری کربن، حجت الاسلام رسایی تشریح کند. 

3- فردوسی را به‌جای ژول مول فرانسوی از این به بعد مرشد ترابی تصحیح کند که هم ایرانی‌ست و هم خیلی نقال و شاهنامه‌خوان خوبی‌ست و صدای گرمی هم دارد. 

4- مبانی جامعه‌شناسی مدرن از روی «مقدمه ابن خلدون» تدریس شود. 

5- کتاب «تعبیر خواب ابن‌سیرین» جای کتاب «تعبیر خواب فروید» را در رشته‌های روان‌شناسی بگیرد. 

6- به جای کتاب مبانی دیپلماسی دانشگاهی، کتاب مستطاب « معجزه هزاره سوم» به دانشجویان رشته‌های علوم سیاسی تدریس شود. 

7- برای دانشجویان حقوق به جای کتاب خارجی، ترجمه‌ای و بی‌ربط «مبانی حقوق بین الملل عمومی» کتاب صددرصد عملی، بومی و تاثیرگذار «اتاق امن» تالیف محرابیان و دوستان تدریس شود. 

8- به جای مجلات علمی خارجی نظیر فوکوس و ساینس، تمام کتابخانه‌های دانشگاه‌های کشور مشترک تهران‌امروز شوند که دست کم از نظر بازگشت به خویشتن و عمق بخشی به خودآگاهی جمعی (تا عمق 437 متر) پیشرو و تاثیرگذار است. 


تهران کیهان>كشك 
(گفت و شنود)

گفت: تازه چه خبر؟!
گفتم: يك سايت وابسته به سلطنت طلب ها نوشته است موسوي و كروبي بايد مراقب نفوذي هاي كيهان در ميان خود باشند.
گفت: چطور مگه؟!
گفتم: اين سايت نوشته است كه طي چند ماه قبل و بعد از انتخابات روزنامه كيهان محورهاي اصلي حركت سبز را مرحله به مرحله پيش بيني كرده بود و اين نشان مي دهد كه در مركزيت اين جنبش عامل نفوذي دارد.
گفت: نيازي به عامل نفوذي نيست، سران فتنه مطابق فرمول شناخته شده جرج سوروس و جين شارپ حركت مي كردند، بنابراين، همه برنامه هاي آنان نظير ادعاي تقلب، ايجاد آشوب، كشتن افراد و نسبت دادن آن به نظام و... از قبل قابل پيش بيني بود.
گفتم: دانش آموزي سر كلاس دهانش مي جنبيد و ملچ ملچ مي كرد، آقا معلم با تشر گفت؛ مگه نمي دوني كه سر كلاس نبايد چيزي بخوري؟ و دانش آموز گفت؛ آقا اجازه! چيزي نمي خورم، يك تكه كشك گذاشته ام توي دهنم كه خيس بخوره و بعد در زنگ تفريح بخورم!
ارسال اين مطلب به دوستان دريافت فايل مطلب نسخه قابل چاپ
Share/Save/Bookmark
آدرس ايميل :
نظر شما :
نمايش آدرس ايميل شما به سايرين