داخلی  »  گفت و گو  »  سياسی

به لطف کروبی مشکلات تا حدودی برطرف شد

مهدي فرزند حاج ابراهيم همت

کد مطلب : 32390 6 مهر 1388 ساعت 13:30


در جنگ همه ديده مي شوند. از گلوله هاي سربي تا سرداران جنگ. از سياستمداران پشت پرده تا فرماندهان عالي رتبه. از خاکريز و شيار و تنگه تا هواپيما و هم پيمانان سياسي و ديپلماتيک. اما بعد از جنگ بعضي ها اصلاً ديده نمي شوند يا کمتر ديده مي شوند. اين ناديده شدگان يا کمترديده شدگان سهمي کمتر از فرماندهان که حمله و دفاع را اداره مي کنند، ندارند. پيوندهاي عاطفي ميان اميران و سرداران با اينان فضايي مي آفريند که موضوع جنگ را متمايز مي کند. بعد از جنگ به نام خانواده شهدا خيلي ها خيلي کارها کردند. خيلي ها خيلي حرف ها زدند. خيلي ها هم به خاطر همين خيلي کارها و خيلي حرف ها به خيلي جاها رسيدند. 

يادم مي آيد در بحبوحه راي اعتماد به صادق محصولي وقتي حرف هاي فاطمه چهل اميراني (همسر حميد باکري) را چاپ کرديم، يکي از همين خيلي ها که خودشان را وارث تام و تمام جنگ و شهادت و رزمندگان مي داند بر ما خرده گرفت که ديگر سراغ خانواده شهدا نمي رويم. اين بار به بهانه هفته دفاع مقدس نه سراغ سرداران که پاي سخنان دو تن از ناديده شدگان جنگ نشسته ايم؛ مهدي همت فرزند سردار دلاور ايران زمين حاج محمدابراهيم همت و آسيه باکري فرزند شهيد حميد باکري. سخنان مهدي و آسيه تعديل شده است. همه آنچه را در سينه داشتند با ما هم نگفتند اما آنچه گفتند در توان محدود ما نبود. باشد آنان که شهدا را دستاويز يورش به ديگران مي کنند همين حرف ها را بشنوند شايد به خود آيند و به اين پرسش پاسخ بدهند؛ بعد از شهدا چه کرده اند؟

-هنگام شهادت پدرتان چند سال تان بود؟

27 ساله هستم و موقع شهادت پدر يک سال و چهار ماه داشتم.

-در اين سال ها به عنوان فرزند شهيد همت حضوري ملموس نداشتيد. علت خاصي داشت؟
در اين سال ها کار ما فقط خون دل خوردن بود. براي مثال لشگر 27 محمد رسول الله لشگري است که پدر من تاسيس کرد و نوک پيکان حمله کشور بود تا اواخر فرمانده سابق لشگر 27، هر سال مراسمي را براي شهيد همت برگزار مي کردند و هيچ گاه ما را که خانواده شهيد همت بوديم، دعوت نمي کردند. البته من از عملکرد ايشان چيز قشنگي به خاطر ندارم. من هميشه از اخبار مي شنيدم و با اتوبوس از اصفهان به تهران مي آمدم و در بين مردم در اين مراسم حضور داشتم. اما مراسمي که در سال 86 براي پدرم برگزار کردند مايه ننگ ما بود. آنقدر مراسم افتضاح بود که همه مي گفتند ما براي مظلوميت حاج همت گريه کرديم. اين مراسم مرا به ياد کسي مي انداخت که فقط با دولا راست شدن نماز مي خواند و در اين نماز خواندن حضور دل ندارد. هر سال تاريخ و مکان برگزاري مراسم مشخص بود اما در آن سال مکان و تاريخ را تغيير دادند. 

يکي از دوستان مي گفت مراسم مادر دوستش گرم تر از اين مراسم برگزار شده بود. مراسم هر سال آخرين پنجشنبه يي که به 17 اسفند نزديک تر بود در سالن دعاي ندبه بهشت زهرا (س) برگزار مي شد و اين روند پس از شهادت هر سال ادامه داشت. اما اين بار به جاي سالن ندبه، مراسم در يکي از مساجد کوچک مرکز شهر در يک منطقه شلوغ که طرح ترافيک هم بود، برگزار شد و تاريخ برگزاري مراسم هم تغيير کرده بود و بسياري از کساني که اطلاع نداشتند، در تاريخ اعلام شده قبلي به سالن دعاي ندبه مراجعه کرده بودند در حالي که مراسم بدون اطلاع بعدي در مکاني ديگر برگزار شد. به هر ترتيب مراسم تغيير کرد. کساني که مي توانند در مورد شهيد همت به خوبي صحبت کنند،دعوت نمي شوند و هر سال فقط دو سه نفر هستند و آنها صحبت هايي را مطرح مي کنند. پس از آن شکايت کردم و به گوش مسوولان رساندم که اگر قرار است مراسم اين گونه برگزار شود، اين مراسم را ديگر برگزار نکنيد.
 
پس از آن آقاي سردار همداني قائم مقام بسيج کل کشور به جاي آقاي کوثري آمدند و مراسم را برگزار کردند. آن سالي که آقاي همداني مراسم را برگزار کردند و ايشان براي نخستين بار ما (خانواده شهيد همت) را به مراسم دعوت کردند، مراسم خوبي بود. پس از آن هم با توجه به اعتراض من به نحوه برگزاري مراسم در سال 86، در سال 87 مراسمي را در سالن وزارت کشور برگزار کردند. مراسم باشکوهي بود و سالن وزارت کشور تا آن موقع چنين جمعيتي را به خود نديده بود. البته قرار بود سخنران آن مراسم نيز آقاي احمدي نژاد باشد که با مخالفت هاي ما اين امر صورت نگرفت.

-اين گلايه ها...
برخوردها و رفتارهاي مسوولان علت اصلي انزواي ماست. در واقع نوع برخوردها، نوع توقعات، نوع نگاه ها و ارزش ها تغيير کرده اند. مسائلي که از طرف مدعيان انقلاب ارزشمند بود، اکنون تبديل به ضدارزش شده است و در واقع مسائلي که براي ما ارزشمند است، اکنون براي ديگران ارزشمند نيست. برخي دوستان گاهي مي گويند چرا هيچ گاه صحبت نمي کني؟ چرا سکوت کرده يي؟ مي گويم اگر آبرويي هم اکنون براي حاج همت نزد مردم وجود دارد به دليل سکوت ماست. چيزي نگفتم که بعداً تهمتي به فرزندان شهيد همت نزنند و حاج همت را بدنام نکنند.

-نحوه برخورد مسوولان در سال هاي اخير و به خصوص حوادث پس از انتخابات را چگونه ارزيابي مي کنيد؟
به نظر من اتفاقاتي که هم اکنون پيش آمده، نتيجه برنامه ريزي ها و سرمايه گذاري هاي سال هاي قبل است که اکنون برداشت مي شود. اکنون مردم فکر مي کنند من به عنوان فرزند شهيد همت از زندگي و رفاه بالايي برخوردارم و از بانک مرکزي کانالي به منزل ما باز شده است. در حالي که اين گونه نيست. مثالي برايتان عنوان مي کنم. من در دوران دبيرستان در مدرسه تيزهوشان قبول شدم اما به دستور بنياد شهيد اصفهان از ثبت نام من ممانعت به عمل آمد. زماني که من در دانشگاه قبول شدم آقاي سليماني با هماهنگي آقاي فروزنده رئيس وقت دانشگاه آزاد از ثبت نام من جلوگيري کردند. دليلي عنوان نکردند فقط يکسري مشکلات را مطرح کردند. در واقع به گونه يي عمل کردند که من نتوانستم ثبت نام کنم. چهار پنج سال بعد با آقاي جاسبي مساله را مطرح کردم. آنها بلايي سر ما آوردند که مي خواهند ما را با ارزش هاي پدرم و امام بد کنند. در سال هاي گذشته اين

آقاي موسوي در بيانيه شماره 12 خود بسيار زيبا عنوان کرده بودند «حرمت هر شخص به فرزند اوست.»
مسائل به صورت پنهاني وجود داشت اما اين اقدامات علني شده است.
 
وقتي مي شنوم فرزند دکتر بهشتي را بازداشت مي کنند و هيچ کس هم در اين نظام کاري انجام نمي دهد و با 200 ميليون تومان پول نقد او را آزاد مي کنند، پس خدا به داد ما برسد کمااينکه به سراغ من هم آمدند. من اصلاً از اين وضعيت تعجب نکردم چرا که انتظار اين اتفاقات و حتي بدتر از اين را هم داشته و دارم. من با مسوولان کاري نداشتم. ما پس از شهادت حاج همت از سياست کنار کشيديم.

-در اين سال ها آيا مسوولان در کنار شما و خانواده تان حضور داشتند؟
در اين سال ها به جز آقايان کروبي، محسن رضايي، آقاي دهقان رئيس سابق بنياد شهيد و تا حدودي آقاي خاتمي، هيچ يک از مسوولان سراغي از ما نگرفتند. البته برخي ها نيز هستند که نسبت به ما ارادت دارند اما تحت فشار و محدوديت هايي هستند. از ما عذرخواهي مي کنند که نمي توانند بيشتر در کنار ما باشند.

-جريان اينکه در حوادث اخير به سراغ شما هم آمدند، چيست؟
من خواب بودم که مادرم با نگراني آمد و گفت نيروهايي بي سيم به دست آمده اند تو را ببرند. من متاسفم که به عنوان فرزند شهيد همت در نظام جمهوري اسلامي مجبور به انجام اين کار شدم و آن روز فرار کردم. اين فرار تا بعدازظهر ادامه داشت. مي دانستم با اين فرار به اصطلاح آب در لانه مورچه ها ريخته ام اما به مادرم گفتم هر اتفاقي بيفتد، ديگر مهم نيست و من مي خواهم به خانه برگردم. آن روز به هر نحوي قضيه فيصله پيدا کرد. زماني که جويا شدم متوجه شدم آن افراد از غ...ف آمده بودند.
 
البته بعد يکي از مسوولان وزارت اطلاعات با من تماس گرفت و به من گفت اتفاقي برايم نخواهد افتاد. آنها عنوان کردند آن افراد از وزارت اطلاعات نبودند. پس از آن دادستاني هم عنوان کرد کار نيروهاي آنها هم نبوده است. به اين ترتيب همه حاشا کردند و مشخص نشد آنها چه کساني بودند. سپس در تظاهرات سکوت که در روزهاي نخست اعتراضات برگزار شد، مادر و برادرم در تظاهرات حضور داشتند. بعداً شنيدم يکي از بي سيم به دستان خانواده شهيد همت را در ميان جمعيت شناسايي کرده و مي پرسد دستور چيست و دستور مي آيد که بزنيد و ببريد. برادر من پسر کوچک شهيد همت را آنقدر با باتوم زدند که انگار چه جرمي مرتکب شده است. سه بار اقدام به بازداشت او مي کنند که دو بار مردم او را نجات دادند و بار سوم يکي از ماموران نيروي انتظامي او را نجات مي دهد و به پهلوي مادرم همسر شهيد همت چنان با باتوم ضربه وارد کردند که ما تا نيمه شب در بيمارستان بوديم تا کليه اش خونريزي نکند.
 
به يکي از دوستان هياتي مي گفتم هميشه به هيات مي رويم، روضه پهلوي شکسته حضرت فاطمه را گوش مي کنيم اکنون به پهلوي مادر خودمان اين گونه ضربه وارد مي کنند. البته تهديدات ديگري نيز صورت گرفت اما هنوز به صورت جدي همانند پسر شهيد بهشتي به سراغ ما نيامده اند.

-گلايه هاي خود را در مورد تمامي اين سال ها بگوييد.
اولين کتابي که در مورد شهيد همت نوشته بودند کتاب حکايت سرخ است.

يکي از انتقادات من اين مساله است. کتاب حکايت سرخ به نويسندگي حجتي از ابتدا تا انتها پر از تحريف و دروغ در مورد پدرم است. اين کتاب با هزينه بيت المال در مدارس کل کشور پخش شد و ما هر چه سعي کرديم، نتوانستيم جلوي انتشار و پخش اين کتاب را بگيريم. زماني که من به دنيا آمدم، پدرم با آن همه مشغله براي ديدن من سريع خودش را رساند طوري که دوستانش مي گفتند گويا به دنيا آمدن تو به او الهام شد و سجده شکر به جا آورد. او به اصفهان آمد و از مادرم تشکر کرد و با اينکه پدربزرگم در گوش من اذان گفته بود، مجدداً اذان گفت و با من اتمام حجت کرد.
 
پدر من اين ميزان لطافت و محبت از خود نشان داد اما اين کتاب در تحريفي کامل عنوان کرده زماني که مهدي به دنيا آمد هر چه به شهيد همت گفتيم بيا، نيامد. هر چه از او خواستيم، شش ماه شد نيامد و نامه داد چقدر مي گوييد بيا و اين کتاب عنوان کرده پدرم گفته پسرم را لباس رزم بپوشانيد و همانند علي اصغر حسين به جنگ بفرستيد. شما ببينيد تحريف تا چه حد. زماني که مردم عادي اين کتاب را مي خوانند تصور بسيار بدي از اين شخصيت در ذهن آنها نقش مي بندد. پس از آن زماني که ديدند شهيد همت بي کس نيست، از انتشار اين کتاب ها جلوگيري به عمل آمد. تنها خانواده شهيد همت نبود که فراموش شدند بلکه مردم و تمامي اين ارزش ها بود که فراموش شدند. هيچ گاه چون پسر حاج همت بودم نه احساس غرور کردم و نه ناراحت شدم. افتخار اين نام را براي خودم داشتم و يک زندگي سخت در اجتماع. بسياري از کساني که مرا مي شناسند، مي ترسند به من نزديک شوند.
 
مي گويند پسر همت است. دردسرساز است. برخي ديگر هم که نزديک مي شوند به اين اميد مي آيند که سوءاستفاده يي کنند. به سختي دوستان واقعي و ثابتي وجود دارند که بدون ترس و سوءاستفاده دوست باشند. اين مساله زندگي ما را سخت تر مي کند. گاهي چنان تبليغات منفي عليه ما شکل مي گيرد که مردم فکر مي کنند ما چگونه زندگي مي کنيم. خدا را شکر که در اين مدت مشخص شد ما تفاوتي با سايرين نداشتيم و حتي وضعيتي بدتر از مردم داشتيم. شما اکنون مشاهده مي کنيد کساني در مناصب کشوري قرار مي گيرند که نه در انقلاب و نه در جنگ هيچ بهايي نپرداختند. 

ما کساني هستيم که پيش از اين امتحان خود را پس داده ايم. آنقدر که ما به اين خاک و نظام علاقه منديم، هيچ کدام از کساني که ادعا مي کنند و نان اين نظام را مي خورند، علاقه مند نيستند. ما روزگار بسيار سختي را گذرانديم که شايد هيچ وقت کسي نفهمد خانواده سرلشگر شهيد همت بوديم. شايد مادرم راضي نباشد که اين مساله را مطرح کنم اما ما در سال 76 پول خريد يک بخاري را نداشتيم. ما در خانه هايي زندگي کرديم که آن خانه در نداشت، گاز نداشت، فاضلاب نداشت. اينها واقعيات زندگي ما است و در مقابل تفکرات مردم چيز ديگري است. اما اميدوار بوديم براي سايرين اوضاع خوب باشد که اين گونه نيز نبود. 

الان اوضاع به گونه يي شده است که هر کس به اصول و ارزش ها، ارزش قائل نباشد بيشتر به پيشرفت و ترقي رسيده است. به نظر من بازماندگان جنگ که اکنون حضور دارند و داراي مقامي هستند، مقصرند. بچه هايي که در
در اين سال ها به جز آقايان کروبي، محسن رضايي، آقاي دهقان رئيس سابق بنياد شهيد و تا حدودي آقاي خاتمي، هيچ يک از مسوولان سراغي از ما نگرفتند. البته برخي ها نيز هستند که نسبت به ما ارادت دارند اما تحت فشار و محدوديت هايي هستند. از ما عذرخواهي مي کنند که نمي توانند بيشتر در کنار ما باشند.
جنگ مخلص و خوب بودند همه به حاشيه رانده شده اند. درد ما اين است. مثالي براي شما عنوان مي کنم. از افراد مختلفي که در جنگ حضور داشتند؛ کسي که فرمانده و رشيد و فداکار بوده و کسي که فقط در جبهه ها خرابکاري مي کرده و کاري از دستش برنمي آمده است اکنون شغل آن فرمانده رشيد و تلاشگر راننده تاکسي شده است و شغل آن کسي که در واقع هيچ کاري در جنگ نکرده اکنون فرمانده لشگر شده است. اينها کوچک ترين اتفاقاتي است که براي ما پيش آمده و من بسياري از مسائل را عنوان نمي کنم. 

مي گويند صدام بد بود. اما همان صدام جنايتکار تمامي فرزندان فرماندهان خود را براي تحصيل به اروپا مي فرستاد. اگر پدر ما وفادار بوده، پس خود ما هم وفاداريم. پس حتماً دليلي يا ترسي وجود دارد که با ما اين گونه رفتار مي کنند. من با بسياري از کساني که صحبت مي کنم، چنان متعصب و جاهلانه رفتار مي کنند و از مسائل بي ارزش حمايت هايي مي کنند که جاهلانه است. تنها کاري که مي توانيم بکنيم اين است که در اين اتفاقات در کنار مردم باشيم. افتخار مي کنم که مردم در تهران مي گويند بسيجي واقعي همت بود و باکري... مردم ما مي فهمند.

-هم اکنون اتوبان همت به نام پدرتان است. فکر مي کنيد اين دست اقدامات در حق شهيد والايي چون شهيد همت کافي است؟
آقاي موسوي در بيانيه شماره 12 خود بسيار زيبا عنوان کرده بودند «حرمت هر شخص به فرزند اوست.» اصلاً از اينکه بزرگراه به نام پدرم است، خوشحال نيستم. هر کس يک دهم پدر من معروف بود، هزاران سوءاستفاده از اين نظام مي کرد. من يک شرکت ساده با حداقل درآمد در اصفهان دارم. بسياري از افرادي که از طرف آقايان به عنوان بي حجاب و عدم پايبندي به ارزش اسلامي لقب مي گيرند، بيشتر براي شهدا و جانبازان ارزش قائلند.
 
اما برخي مدعيان براي شهدا ارزشي قائل نيستند. برخي مثلاً خودي هايي که مرا نمي شناسند، بارها جلوي خودم شروع به بدگويي راجع به من کرده اند. دروغ هاي فراواني را در مورد من مطرح مي کنند. حتي مراسم برگزار مي کنند و مي گويند خانواده شهيد همت منحرف شده اند. برخي ها روزي عنوان کردند مهدي همت به دليل اينکه بزرگراه را به نام پدرش کرده اند، شکايت کرده و پنج ميليارد تومان پول دريافت کرده است. من از مسوولان تشکر مي کنم. روزي به آنها گفتم از زماني که خودم را شناختم شما بلاهايي بر سر ما آورديد که من غم پدر نداشتن را احساس نکردم.

- از خاطراتي که مادرتان از پدرتان، شهيد همت، برايتان نقل کرده، بگوييد.
يکي از مسائلي که پدرم به مادرم عنوان کرده بود، اين بود که از مادرم عذرخواهي کرده و گفته بود متاسفم روزي خواهد آمد که از هر هزار مرد، يک مرد به معناي واقعي در جامعه وجود نخواهد داشت. تنها کسي که بعد از شهادت حاج همت هميشه به ما محبت کرد و هميشه در کنار ما بود آقاي مجتبي صالح پور بود. با اينکه هميشه بلاهاي مختلفي بر سر او آمده است اما باز هم در کنار ما بوده است. ايشان تنها کسي بودند که پدرم بيش از چشم هايش به او اعتماد داشت.

-از روزهاي سختي که گذرانده ايد، از فراز و نشيب هاي زندگي بگوييد.
سه سال اول شهادت حاج همت مشکلات زيادي داشتيم. که به لطف و محبت آقاي کروبي مشکلات تا حدودي برطرف شد. اواخر دهه 60 و تمام دهه 70 را با سختي فراواني گذرانديم. بيماري داشتم که پزشکان از درمان من نااميد شده بودند. من در بخش مردان بستري بودم و مادرم در کنار من حضور داشت و در بيمارستان بر سر او فرياد مي زدند که بايد از بخش بيرون بروي و همسرت براي همراهي پسرت در بخش باشد. خب مادر من که نمي توانست بگويد همسرش شهيد شده است. بنابراين همه اين غم ها را در درون خودش پنهان مي کرد. شايد ما نسبت به ديگر خانواده هاي شهدا، سختي ها و مشکلات بيشتري را متحمل شده باشيم.

- پدرتان براي حفظ نظام و حفاظت از مرزهاي کشور، دفاع از مردم و براي ادامه آرمان هاي امام خميني و انقلاب جنگيدند و به شهادت رسيدند. فکر مي کنيد اگر پدرتان اکنون حضور داشت، چه عکس العمل و ديدگاهي در مورد حوادث اين روزها و نحوه رفتار با خانواده اش داشت؟
به نظر من اين اتفاقات از همان سال هاي اول برنامه ريزي شده بود. ايمان دارم که حاج همت اين روزها را ديد که آن روزها طلب مرگ از خدا کرد و طلب بخشش از مادرم داشت. زماني که شهيد همت به مکه رفت، سه آرزو از خداوند داشت؛ اولين آرزويش اين بود که در سرزميني نباشد که نفس امام خميني در آن نباشد. دومين درخواستش از خدا اين بود که جانباز و اسير نشود. او از خدا خواسته بود فقط شهيد شود، آن هم زماني که از اولياءالله شده باشد. مي گويند خودشناسي، خداشناسي مي آورد. مي گفت اگر جانباز يا اسير شوم، ممکن است ايمانم را از دست بدهم. سومين درخواستش هم مادرم بود. او مادرم را از خدا خواست و يک جفت پسر مي خواست که ادامه دهنده راهش باشند. به همين دليل قبل از تولد من و برادرم به مادرم مي گفت بچه ها، پسر هستند. پدرم به تمامي آرزوهاي خود رسيد. 

حاج همت از آن دست فرماندهاني نبود که فقط در ماشين بنشيند. حاج همت خودش هميشه در کنار بسيجي ها بود. در کدام جنگ در جهان، فرمانده عمليات خودش براي شناسايي مي رود. حاج همت خودش در کنار بچه ها در صف اول حضور داشت. او هيچ گاه خودش و ايمانش را دور نزد. عشق مردم به او به دليل اخلاص اش بود. حتي برخي از همرزمان پدرم تعريف مي کنند که «خمپاره در دو قدمي حاج همت منفجر مي شد و پدرم سالم مي ماند و ما تعجب مي کرديم که حتي يک ترکش به حاج همت اصابت نمي کند،» همين مساله است که نشان مي دهد به آرزوهايش رسيد. او نه جانباز شد و نه اسير. 

درست در همان زماني که از خدا خواست، شهيد شد. من واقعاً خوشحالم که او نيست که اين روزها را ببيند. من دعا مي کنم که حاج احمد متوسليان هم زنده نباشد. روزي يکي از دوستان پدرم که جانباز شيميايي است و پس از جنگ براي درمان به کانادا رفت و خانواده اش اجازه ندادند برگردد، با من تماس گرفت. او در آنجا مدرسه دارد و خودش هم تدريس مي کند. گفت مي خواهد برگردد. مي گفت مي خواهد به ايران که مذهب تشيع در آن وجود دارد، برگردد. به او گفتم وضعيت آن گونه نيست که بتواني برگردي، حداقل زندگي ات را نفروش.
 
يک سفر بيا بعداً اگر خواستي بمان. اما او قبول نکرد و حتي مرا سرزنش کرد که «تو از راه پدرت منحرف شده يي و مايه ننگ پدرت هستي.» زندگي اش را فروخت و به ايران آمد. فردي که شيميايي بود و در آنجا يک قرص هم مصرف نمي کرد، به محض ورود به ايران، به دليل خونريزي معده در بيمارستان بستري شد. پس از اينکه به ايران آمد، ديگر با من تماس نگرفت. مدتي گذشت و زماني با من تماس گرفت که روي پله هاي هواپيما در حال بازگشت به کانادا بود .

مرجع : اعتماد
ارسال اين مطلب به دوستان دريافت فايل مطلب نسخه قابل چاپ
Balatarin
نظرات بازديدکنندگان
1388-10-27 18:08
از خانواده شهید باکری شناختی ندارم ولی از خانواده همسر شهید همت شناخت کاملی دارم و همه آنها بلا استثنا از اول انقلاب با نظام مخالف بودند و ضد انقلاب بودند وچه زجرهایی شهید بزرگوار همت از دست انها کشیدو حتی به فرزند شهید همت(که شایعه شد او هم در اغتشاشات دستگیر شده) شعار مرگ بر خمینی یاد داده بودند . در یک مهمانی در همان ایام شخصا مشاهده نمودم که همین فرزند که در آن زمان 5 ساله بود دور اتاق می دویدو این شعار را چندین بار تکرار کرد و همگی میهمانان بهت زده شده بودند.لذا چنین خانواده هایی مسلما با اسلام,انقلاب ,خط ولایت و رهبری و احمدی نژاد مخالف هستند .همانگونه که آن زمان هم با نظام و امام راحل مخالف بودند.
1388-07-07 14:55
بچه هایی که پدر خود راگم کردند! خوش دارم گمنام و تنها باشم تا در غوغای کشمکش های پوچ مدفون نشوم. شهید مصطفی چمران این روزها، کسانی که افتضاحات شان در راه اندازی "زندان زنان شهدا" و به کارگیری دژبان و نیروی ضربت برای سرکوب خانواده معظم شهدا، در دست بررسی است، برای آن که خود را از آن فجایع و جنایات تبرئه کنند، سراغ برخی فرزندان شهدا رفته اند تا از زبان آنان بنویسند که در دوران صدارت کروبی بر بنیاد شهید، آن قدر به ما می رسیدند که ... طی چند سال اخیر، یکی از رجال نظامی که خود بزرگ بینی هوس سیاسی شدن! بد جوری خفه اش کرده بود، وقتی خواست برای نمایندگی مجلس و یا ریاست جمهوری، کاندیدا شود، اقدام به عملی بسیار ناجوانمردانه کرد که متاسفانه سنگ بنایی شد برای سوء استفاده های بعدی. وی که با گذشت سال های مدید از شهادت آن سرداران، هیچ سراغی از خانواده آنان نگرفته و تازه به فکرش رسیده بود که می توان از عنوان خانواده آنها برای بالا بردن آراء انتخاباتی استفاده بهینه کرد، در بروشورهای تبلیغاتی اش، نام چند تن از فرزندان و همسران سرداران شهید را به عنوان حامی خود، یدک کش کرد تا با استفاده ابزاری از آنها، بتواند چند رای جمع کند. همان شد که در انتخابات ریاست جمهوری اخیر، شاهد بودیم که برخی از آن خانواده ها که خود را مدعی و نماینده تام الاختیار شهید خود می دانستند، با وجودی که 26 سال از شهادت عزیزشان می گذرد، بجای او تصمیم گیری کرده و کم مانده بود از زبان آن شهید، نام کاندیدایی خاص را مطرح کنند! عده ای که همواره بر طبل "عدم تقدس شهدا" و زمینی بودن آنها می کوفتند، و برای کوبیدن جناح مقابل حتی حاضر بودند به خیال خام خود، جایگاه و مقام شهدا را تنزل دهند، به یک باره صفحات نشریات و بروشورهای شان مملو شد از تقدس و الهی بودن و دست نیافتنی بودن شهدا و به دنبال آن مصاحبه با خانواده آنها برای اعلام تایید خویش. مثل این که این روزها، بچه هایی که از پدرشان حتی تصویری به خاطر ندارند، به خود حق می دهند تا درباره نظرات و تفکرات پدر خود تعیین تکلیف کنند و از قول آن بزرگوار، از افراد و جناح های مختلف حمایت کنند یا دیگران را بکوبند! ای کاش این فرزندان محترم شهدا، فقط ذره ای نامه ها، وصیت نامه و گفته های پدران خویش را مرور می کردند تا دریابند پدرانشان، نه برای رسیدن به پست و مقام دنیوی، که تنها و تنها برای حفظ اسلام و به پیروی از ولایت فقیه جان ارزشمند خویش را در طبق اخلاص نهادند. وگرنه همین شخصیت های سیاسی متحول شده و برگشته از آرمان های امام خمینی، همان روزها هم بودند و برای همین شهدا فقط به واسطه این که در خط امام هستند، قابل احترام بودند و بس. استاد شهید مرتضی مطهری، جمله بسیار زیبایی دارد به این مضمون: "شخصیت ها، تا زمانی برای ما قابل احترام هستند که در مسیر حق حرکت می کنند، به محض این که از راه حق خارج شدند، دیگر هیچ ارزش و احترامی ندارند." چه کسی گفته هر کس که زمانی با امام بود، تا ابدالدهر هر عملی مرتکب شود برای ما مقدس است و باید الگو قرار گیرد؟ پس تکلیف بنی صدر، قطب زاده و ... ده ها تن امثال آنان که سال های اول انقلاب ظاهرا با امام همراه بودند و به پیروی از نفس خود، به مرور مسیر خویش را امام و انقلاب اسلامی جدا کردند، چه می شود؟ آیا باید همچنان قابل احترام و ارزش باشند؟ مگر آنان که با وجود سابقه ده ها ماه در جبهه و حتی جانبازی، به دلایل مختلف کم آوردند و در اوج ذلت و خفت به آغوش دشمن پناه بردند و با ارائه اطلاعات و افشای اسرار حکومت اسلامی، به انقلاب و مردم ضربه زدند و حتی امروز در شبکه های ماهواره ای غرب از شهید همت و باکری خاطره تعریف می کنند، باید برای ما قابل ارزش و احترام باشند؟ آیا "شمر بن ذی الجوشن"، به واسطه حضور در جنگ صفین و جانبازی در رکاب امام علی (ع)، باید که الگو شود و در روز عاشورا، لشکریان مقابل امام حسین (ع)، شمر را با سابقه جبهه و جانبازی ببینند، ولی امام حسین (ع) را نبینند! مگر صرف بودن مقطعی از تاریخ در کنار امام، مجوز هر گونه ادعایی تا یوم القیامة است؟ مگر نه این که برخی از آنانی که در جنگ های بدر و احد همراه پیامبر اعظم (ص) بودند، و یا در نبردهای امام علی (ع) ایستادگی و جانبازی از خود نشان دادند، در مقطعی در برابر تحریک آقا زاده ها و نفس خویش، کم آوردند و در مقابل امام بر حق، صف آرایی کرده و در اوج ذلت به هلاکت رسیدند؟ واقعا این حضرات بر سنگ قبر آنان چه می نویسند؟ بیش از این که این خطر ما را تهدید کند که از شهدا فقط عکسی زیبا در قابی زرین بر دیوار بنشانیم و بس، این خطر عظیم تهدیدمان می کند که با استفاده سلیقه ای از شهدا در هر انتخابات و حوادث سیاسی، شان و جایگاه آنان را که می تواند الگوی مردانگی، پایداری و پیروی از ولایت فقیه و جانبازی در راه اسلام و انقلاب باشند، به ابزاری ناقص با تاریخ مصرفی بسیار کوتاه تبدیل کنیم و مطمئن باشیم چند سال دیگر، نه مردم عادی کوچه و خیابان، که پیش از آنها، رجال سیاسی و حتی خانواده شهدا، برای آنها ارزش و احترامی جز وسیله ای برای جلب و جذب آراء انتخاباتی نگاه نکنند. و به قول قدیمی ها: "حرمت امام زاده را متولی باید حفظ کند." این که خانواده شهدا به خود اجازه دهند تا در هر مسئله دنیوی، از شهید خود خرج کنند، آیا باعث آن نخواهد شد که جوانان جناح مقابل، به آن شهید به چشم دیگری بنگرند و خدایی ناکرده نسبت به او و هر آنچه درباره اش گفته می شود، موضع منفی بگیرند؟ چه کسی می تواند ادعا کند: "اگر فلان شهید امروز بود چه می کرد و چه می شد؟" و چه سخت است که عده ای برای تحریک احساسات و افکار عمومی، از دختری که هنگام شهادت پدرش فقط 11 ماه داشته، بپرسند: "اگر امروز پدرت بود چه می کرد؟" و اونیز تحت تاثیر جوسازی ها، بگوید: "شايد اگر پدر و عموی من هم اين روزها بودند مجبور می شدم در زندان به ملاقات شان بروم يا اعترافات شان را از تلويزيون ببينم." و چه سخت است که سرداران شهید را با کسانی که پرونده شان بسیار واضح است مقایسه کنیم. فقط یک سوال: کدامیک از این حضرات که امروز اعترافات شان از تلویزیون پخش می شود، مستقیما در جبهه حضور داشتند؟ و یا کدامشان در پرونده 8 شهریور، و شهادت رجایی و باهنر دست نداشته اند؟ براستی اگر سرداران شهید امروز بودند، قاطعانه درخواست نمی کردند تا پرونده منافقین واقعی و قاتلین 8 شهریور پی گیری شود؟ و یا نه، به این بهانه که اینان نیروهای ارزشی و زحمت کشیده انقلاب هستند، آن پرونده مکتوم بماند؟ مگر در همان ایام جنگ بحث های آن چنانی سیاسی در جریان نبود؟ مگر در همان سال های میانی جنگ، بحث چپ و راست، روحانیت و روحانیون، نخست وزیری و استعفای فلانی و هزاران مشکل سیاسی و جناحی دیگر در جریان نبود؟ براستی موضع سرداران شهید در قبال آن حوادث و مسائل چه بود؟ جنگ را رها کرده، خود را وقف فلان جناح سیاسی یا گروه و سازمان کردند؟ و یا این که همچنان خالصانه، به استواری در راه خویش ادامه دادند و در بحرانی ترین شرایط که به قول شهبد همت هر روز تهمتی بارشان می کردند، همه وجود و هستی خویش را در راه پیروی از ولی فقیه تقدیم کردند؟ امروز چه کسی می تواند ادعا کند که فلان سردار شهید فقط به خواست و خوش آمد فلان شخص و یا فلان سازمان سیاسی نه خارج از خط امام، که حتی در ظاهر در خط امام، جان خویش را فدا نمود؟ آقایان اگر می خواهند برای سرداران شهید زندگی نامه جدیدی بنویسند، حتما باید دست خط آنان را جعل کرده و وصیت نامه جدیدی بنویسند؛ وگرنه هر چه تلاش کنند و فریاد برآورند و متاسفانه در این راه از برخی خانواده آن شهیدان عزیز نیز بهره جویند، نمی توانند کلام و راه ثابت آن شهید را محو کنند و یا به نفع جناح خویش تغییر دهند. فقط یادمان نرود: آن دلاورمردان و شهیدان، اسلام، انقلاب اسلامی و ولایت فقیه را با هیچیک از شخصیت ها، احزاب و جناح های سیاسی عوض نمی کردند چه برسد به متوسل شدن به بی.بی.سی، آمریکا و همراهی با جریانات لائیک و مارکسیست و جاسوس خارج از کشور برای اعتراض علیه نظام اسلامی به امید قیام و برقراری حکومتی که خوش آمد دشمنان دیرینه اسلام و امام باشد. هیچگاه دوست نداشتم از این ضرب المثل استفاده کنم، ولی ظلمی که به واسطه برخی وازدگان و شکست خوردگان سیاسی که به هنگام غرق شدن در گرداب هلاکت، به هر چیزی دست می اندازند، باعث شد تا این گونه گویم: قدیمی ها ضرب المثل های قشنگی در این باره دارند که: "گیرم پدر تو بود فاضل، از فضل پدر تو را چه حاصل؟" www.davodabadi.persianblog.ir
1388-07-07 07:23
خدمت اين دو عزيز (آسيه باکري و مهدي همت) بفرماييد که يکي از خصوصياتِ پدران بزرگوارشان پيروي از ولايت بود. اين دو راه پدر را ادامه دهند. همان پدراني که عاشقِ امام بودند. اين دو اگر ميخواهند حق فرزندِ شهيدي ادا کنند، پيرو اين کلامِ پيرِ جماران باشند که: پيروِ ولايتِ فقيه باشيد تا به نظام آسيب نرسد فرارو شما طبق معمول سانسور کن
1388-07-06 22:20
درود به شرف شهید همت که رفت و چنین فجایعی ندید
1388-07-06 17:09
به اين آقا مهدي بفرمائيد نمي خواد ما رو سياه بكني؛ هر كي ندونه من كه همسايه ايشون توي اصفهان (كوي سپاهان خيابان هفتم) هستم به خوبي از جريان الله اكبر گفتن ها و شعر نويسي هاي ايشان و دوستانشان در محله خودمان خبر دارم؛ اگر كسي از انتخابات به ايشان نصيحتي كرده از سر دلسوزي براي آبروي پدرش بوده است نه براي تهديد!!! هر آدم عاقلي ميدونه تهديد مهدي همت بيشتر براي نظام هزينه دارد تا لطف و مصلحت! اين چيزي كه عرض كردم يه گوشه از قضيه تناقض گوئي اين آقا مهدي بود حالا " تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل" از جمله ماهم در جريانات بعدي كه توي اون آقا مهدي ادعا داشت كه ما خودمان را از ورود به مسائل سياسي كنار كشيديم و .... . . البته نمي خواهم وارد بحث نحوه تسويه حساب خبر نگار فرارو با انقلاب بشوم آنهم با انتخاب سوال هايش و نحوه طرح موضوعات!!!
1388-07-06 15:08
عشقتان به احمدي نژاد نست بلكه ترستان از حاكم شدن فرهنگ بي ريايي و شفافيت است كه تا مي توانيد بر طبل انكار هرچه غير شماست مي كوبيد.با يك استدلال سطحي از بغض فرزند شهيد مي گذريد و اورا به دروغ گويي متهم مي كنيد.يادتان رفته حضرت امام فرمود ما هرچه داريم از شهداداريم؟سهم آقايان محصولي ها از جنك و انقلاب چه بوده و سهم فرزندان شهيدباكري ها و همت ها چه؟
1388-07-06 15:03
سلام. اون شخصی که نظر داده و گفته اروپاو آمریکادر مقابل ما کم اوردن مثل اینکه در ایران زندگی نمی کنه. ما سوزن رو هم از چین وارد می کنیم(البته قراره جدیدا از ونزویلا بیاریم) اون موقع شما می گی اونها کم آوردن. اونا اصلا نمی دونن ایران کجای نقشه دنیاست.
1388-07-06 14:17
ارج بابات رو نگه نداشتی حالامگه واقعاً کی هستی؟ بابات شهیدشد ازفضل پدرتوراچه حاصل؟!
1388-07-06 14:09
سلام یه تناقضاتی اینج ا میبینم که باعث شده فکر کنم همه حرفای این آقا دروغه اگر این آقا 27 سالشه پس زمانی که دبرستان نذاشتد بره زمان آقای هاشمی یا اوایل خاتمی بوده یا زمانیکه دانشگاه هم نذاشتند بره زمان خاتمی بوده چرا مخالف احمدی نژاد هستش بعد اینکه اگر مراسم شهید همت دعوت نمیشد پس زمان تمام روسای جمهور بوده شما فقط به خاطر مخالفت با احمدی نژاد این هارو از زبان یک فرزند شهید نوشتید که فرزندان شهید را با دولت درگیر کرده ودر نظر مردم دولت را بد نشان دهید اینقدر خالی بندی بسه بیاید اتحاد داشته باشیم بابا اروپا وآمریکا مقابلمون کم آوردند
آدرس ايميل :
نظر شما :
نمايش آدرس ايميل شما به سايرين