داخلی  »  دريچه  »  سياسی

نقش ناموس در اغتشاشات اخیر

«طنز» در مطبوعات

کد مطلب : 32751 13 مهر 1388 ساعت 10:09


نگاهی به ستون طنز روزنامه های دوشنبه 13/7/88:

روزنامه مردمسالاری کارتون زیر را منتشر کرده است:
   
                  

ابراهیم رها با عنوان "چقدر حال چشات خوبه" در روزنامه اعتماد نوشته است:
در تحريريه نشسته ام براي نوشتن «جمعه» آن هم در اين روزها که رسماً انگار همه چيز تعطيل است و باور بفرماييد بدون شوخي اين يکي از دستاوردهاي دولتً بعد از نهم به حساب مي آيد، در همين اثني يکي از بچه ها به يکي ديگر مي گويد «چقدر حال چشات خوبه». دوستان در راستاي روزنامه نگاري نوين ادامه مي دهند «چشات از جنس مرغوبه». اما من زير لب مي گويم حتي «حال ما رو دزديدن/ دارن باهاش پز ميدن،» در همين ارتباط (جداً؟،) شروط ابقاي عزت ضرغامي در صدا و سيما را مي خوانم. يادم مي آيد مدت هاست بلاتکليف است و چون امروز همه چيز شاعرانه شده از زير لب مي گويم «عزت، چرا نمي بري لذت؟،» گويا در اين شروط، تغيير مديريت روزنامه جام جم، تغيير ده ها پرسنل و تغيير معاونت ها گنجانده شده است؛ همه ش همين، من احتمال ميدم اگر ضرغامي بخواهد بماند، يک ماه آينده صدا و سيما اين طوري خواهد شد؛

- معاونت سيما تبديل به معاونت پخش اعترافات و ميزگردهاي اعترافي خواهد شد،

- معاونت صدا به معاونت احمدي نژاد و حومه تغيير نام خواهد داد.

- تلويزيون سه برنامه ويژه مي سازد؛ الف) شش تا 9 صبح، برنامه صبح ها با احمدي نژاد

ب)12 تا 14، ظهرانه با دولتً بعد از نهم،

ج)20 تا 22، برنامه لالا، لالا، دولت لالايي،

- دستور داده مي شود تلويزيون براي ساخت 11 سريال نودقسمتي با فرج سلحشور قرارداد ببندد،

- در جشنواره صدا، از سخنگوي دولت به عنوان گوينده برتر تقدير مي شود،

- مسابقه يي در تلويزيون طراحي مي شود با اجراي احمدزاده، با اين سوالات؛ دور اول؛ امسال در سفر به نيويوک چه کسي به عنوان رئيس دولتً بعد از نهم شرکت کرد؟ اول اسمش هم «م» است. نخير ميرحسين نيست. اغتشاشگر، دور دوم؛ رئيس دولت امسال به کدام شهر امريکا سفر کرد؟ در پاسخ حرف «ن» وجود دارد. نخير يعني چي همه ش مي گوييد ونزوئلا، دور سوم؛ امسال احمدي نژاد به نيويورک ...؟ نخير بايد بگي رفت،، به برنده صد سکه طلا داده مي شود،

- شبکه خبر به هيات دولت واگذار مي شود. حالا که قرار است فقط خبرهاي دولتً بعد از نهم پخش شود خب خودشان، خبر خودشان را بخوانند ديگر.

- از تلويزيون مسابقه فوتبال تيم هايي که لباس سبز دارند پخش نخواهد شد.

- قسمت دوم سريال يوزارسيف ساخته مي شود و در آن يوزارسيف براي بار دوم عزيز مصر مي شود، محصولسيف هم به عنوان کاربلد نمونه برگزيده مي شود...

-... چه شود،

"نقش ناموس در اغتشاشات اخیر" عنوان طنز شهرام شکیبا است در روزنامه خبر:
سایت «شفاف» که ارگان اینترنتی ستادهای امتداد مهر محمود احمدی‌نژاد در انتخابات گذشته ریاست‌‌جمهوری بوده شعارهای پیشنهادی علیه دو کاندیدای دیگر انتخابات اخیر را منتشر کرده است. 

«در مقابل فتنه‌گران چه شعارهایی بدهیم» عنوان بخشی است که در این سایت به جمع‌آوری شعارها می‌پردازد.

در این سایت آمده: «فعلاً برای مبارزه با برخی تجمع‌ها که در مهرماه سال جاری کلید خورده است، این شعارها را به دوستان انقلابی‌مان پیشنهاد می‌کنیم.» آنچه درپی می‌خوانید، برخی از این شعارهاست.

- تا خون در رگ ماست، احمدی در دل ماست!
شرح: رئیس‌جمهور را دوست داشتن خوب است. اما قافیه هم در شعار مهم است. من نمی‌دانم چرا برخی‌ها اساساً با قافیه مشکل دارند. «رگ» با «دل» ارتباط دارد ولی هم‌قافیه نیستند. اگر بنا بود فقط ارتباط مهم باشد، آوردن لفظ «سرخرگ آئورت»‌ ارتباط بیشتری با دل داشت. لذا باید گفته می‌شد: «تا خون در سرخرگ آئورت ماست، احمدی در دل ماست.»

- موسوی آسه برو، آسه بیا، احمدی برگشت.
شرح: استفاده از ضرب‌المثل‌ها و یا ابیات مشهور در شعار اساساً کار جالب و مفیدی است ولی آدم باید دقت کند که چه چیزی را از ضرب‌المثل برمی‌دارد و چه چیزی جایش می‌گذارد.

- هرکی که ناموس داره، احمدی رو دوس داره.
شرح: این دوستان بناست آشوب‌ها را با شعارهایشان بخوابانند. انصافاً اگر کسی به موسوی رأی داده باشد، یعنی از همان 13 میلیون نفر باشد و پشت پنجره خانه‌اش همچین شعاری بدهند، چه‌کار می‌کند؟

از رئیس جمهور باید اطاعت کرد ولی واقعاً دوست نداشتن رئیس‌جمهور به ناموس آدم ضربه می‌زند؟

- جومونگ ایران زمین، احمدی نازنین
شرح: خوب است که در شعارها از مشهورات استفاده شود. ولی بد نیست به زندگی شخصیتی که رئیس‌جمهور نازنین را جایش می‌گذاریم هم یک نیم‌نگاهی بیندازیم. بحث شباهت‌هاست. این آقای جومونگ در نسخه اصلی سریال از بعضی‌ جهات معلوم‌الحال است. خوش‌تیپی تنها که ملاک نیست. شاید بهتر بود می‌گفتند: «رستم ایران‌زمین، احمدی نازنین» هم وجوه مشابهت بیشتری بود هم از جهت ملیت‌گرایی قوت داشت.

- موسوی حیاکن، جمعیت را نیگا کن
شرح: اولاً باید می‌گفتند جمعیت را نیگا کن و بعد حیا کن. ثانیاً پیشنهاد می‌شود این شعار به صورت دسته‌جمعی استفاده شود.

- موسوی موسوی سرت سلامت، دروغی که گفتی گندش دراومد!
شرح: به نظر من این شعار بهترین شعار تاریخ است. هم از جهت اینکه به دشمن هم سر سلامتی می‌گویند، هم از جهت وزن و قافیه که با معنا کاملاً همخوانی دارد.

- موسوی، موسوی! رأی منو پس بده.
بدون شرح!

نکات آخر:
1- چرا همه عصبانی هستند؟

2 - چرا هیچ‌کس این همه گل و گلاب و بلبل را نمی‌بیند؟‌

3 - چرا مردم نمی‌دانند لادن اتفاقی نیست؟ (سپهری)

4 - قطعاً با این شعارها همه چیز آرام می‌شود. موفق باشید. من یکی که عمراً از خونه بیرون نمی‌یام!! 

محمود فرجامی با تیتر "تحول اقتصادي!" در تهران امروز اینگونه نوشته است:
 حالا
1 -‌ اي آقا... مگه وضع اين‌طوري بود؟... گوشت مي‌خريديم كيلويي 11 تا تك تومني... مرغ به چه گنده‌اي را يكبار خودم خريدم هشت تومن... روغن زرد بود سيري پنج تومن... كوكا بود پنج زار... چه روزگاري داشتيم يادش به خير. 

2 - بنده خودم خاطرم هست يك ساندويچي باز شده بود سر كوچه ما كه ساندويچ سوسيس مي‌فروخت... من و برادرم اولين‌بار با سوسيس آنجا آشنا شديم... دو نفري پول‌هاي تو جيبي‌مان را جمع كرديم شد 15 ريال... يعني يك تومان‌ونيم... رفتيم دو تا ساندويچ به چه بزرگي با فانتا خريديم كه هنوز مزه‌اش زير زبان‌مان است. 

3 - يكبار رفتيم خانه آقاجان‌مان... يعني باباي مادرم... خدا رحمتش كند... دست كرد يك، يك‌توماني در آورد داد به من... همين‌جوري... همچين خوشحال شدم كه هنوز يادم هست... الان 10 سال است كه كسي يك توماني نديده... بسكه ما بدبختيم. 

4 - يك پيكان خريدم شش هزار تومان... توجه بكنيد شش هزار تومان نه شش ميليون تومان... تازه آن هم قسطي... پدرم چسبيده بود كه تو شش هزار تومان را از كجا آوردي... مادرم مي‌گفت اگر ما در جواني‌مان شش هزار تومان پول داشتيم، كل ده را مي‌توانستيم بخريم... 

5 - يك مدادي بود كه مريم، يكي از هم‌كلاسي‌هايم داشت... مي‌گفت جادويي است... خيلي گنده بود و تهش پاك كن رنگي داشت... باباش خريده بود يك تومان. باورتان مي‌شود يك تومان! چه ارزشي داشت پول‌ها...

چند سال بعد از حذف سه صفر از پول ملي
1 - ‌اي آقا مگر وضع اين‌طوري بود... معلم حقوق مي‌گرفت 400 هزار تومان... بعضي وقت‌ها 600 هزار تومان... مي‌فهميد؟ هزار تومان!... نه مثل حالا كه اگر 10 هزار تومان بدهيد به يك معلم چند شب از خوشحالي خوابش نمي‌برد. 

2 - يادش بخير... يك آنتن نصب مي‌كرديم، 10 هزار تومان مي‌گرفتيم. گهگاهي اين‌قدر اسكناس توي كيفم بود كه نمي‌توانستم درست بنشينم... حتي يك مدتي بالاي پشت سمت راست رانم كبود شده بود... فكر كرديم سرطانه بعد كه رفتيم دكتر گفت شما از اين به بعد كيف پولت را بگذار توي جيب سمت چپ شلوارت. مي‌گفت روزي 10، 15 نفر مثل ما دارد... 

3 - كي فكرش را مي‌كرد باز يك روزگاري برسد كه تاكسي‌ها كاسه بگذارند زير صندلي‌شان... هر روز بدتر از ديروز... شده‌ايم بلانسبت عين گداها... يك تومان از اين بگير، دو تومان از آن، سر پنج‌زار با اين چانه بزن... يادش بخير آن زماني كه ديگر سر 50 تومانش هم كمتر كسي چانه مي‌زد. اين هم شد وضع؟ 

4 - خدا شاهد است اگر دروغ بگويم... يكبار قلكم را شكستم... همين‌طور اسكناس بود كه از تويش بيرون مي‌آمد... فكرش را بكنيد يك بچه كلاس چهارم دبستان همينطور 100توماني، 200 توماني و 500 توماني بود كه مي‌شمرد... همين پنج توماني كه الان اگر به هر بچه‌اي بدهيد نيشش تا بناگوش باز مي‌شود را آن زمان اگر مي‌دادي به گدا پرت مي‌كرد جلوي خودت... اصلا اين اواخر پنج توماني هم پيدا نمي‌شد بلكه پول‌هاي درشت توي دست مردم بود... 

5 - بابام تعريف مي‌كند و مي‌گويد يك روز يك چك 10 هزار توماني را بردم بانك كه نقدش كنم... كلي كارمندهاي آنجا بهم خنديدند كه يك ساعت ايستاده‌اي توي صف براي 10 هزار تومان؟ كسي براي 10 هزار تومان هم چك نقد مي‌كند؟... اما حالا چي؟ مردم براي 200 تومان هم چك مي‌كشند! 

در ستون گفت و شنود کیهان نیز می خوانیم:
گفت: چند سايت متعلق به گروه هاي ضد انقلاب با حسرت نوشته اند كه موسوي و كروبي نبايد مخالفت خود با اساس جمهوري اسلامي ايران را آشكار مي كردند. 

گفتم: يعني چي؟! خب اگر هم آشكار نمي كردند باز هم مردم از مواضع و عملكرد آنها خيلي زود متوجه مي شدند كه هدف نهايي اين جريان، مقابله با انقلاب اسلامي است. 

گفت: اين سايت ها نوشته اند، موسوي و كروبي مي توانستند به تدريج و طي مدتي طولاني انگيزه و هدف واقعي خود را در پوشش شعارهاي اسلامي پنهان كنند ولي انگار با يكديگر براي نشان دادن مخالفت خود با انقلاب كورس گذاشته بودند! 

گفتم: راننده اي يكي از دوستانش را بغل دست خود نشاند و بعد با سرعت زياد شروع به رانندگي كرد، 100 ، 120 ، 130، 160 كيلومتر...و هر چند دقيقه يكبار از دوستش مي پرسيد؛ ترسيدي؟ بند دلت پاره شد؟!... چند روز بعد دوستش او را بغل دست نشاند و پا روي گاز گذاشت و با سرعت تمام راه افتاد و هر از چند گاه از رفيقش مي پرسيد، ترسيدي؟ بند دلت پاره شد؟ و طرف از ترس مرگ گفت؛ آره! آره! بند دلم پاره شد، حالا نگه دار و راننده جواب داد، ديگه فايده نداره، ترمز بريده!

ارسال اين مطلب به دوستان دريافت فايل مطلب نسخه قابل چاپ
Share/Save/Bookmark
آدرس ايميل :
نظر شما :
نمايش آدرس ايميل شما به سايرين