در دو مقاله نوشتهشده توسط محمود فرجامی و سام رضویان در دفاع و سپس انتقاد از آقای قالیباف چالشهایی مطرح شد که بر دفاع و انتقاد از عملگرایی وی متمرکز است. امری که به یک تعبیر نقطه قوت و به زبان دیگر نقطه ضعف وی تلقی میشود. رضویان با تاکید بر راهاندازی 110، برقراری امنیت در شرق کشور، تاکید بر سوابق جبهه، ریختن یک میلیون تن آسفالت در کف اتوبانهای تهران، ساختن 30 تا پل و زیرذر در طول یک سالی که از شهرداریش گذشته، راهاندازی BRT و دستور قالیباف مبنی بر عدم شکایت از مطبوعات از طرف شهرداری بهعنوان نقاط قوت وی، ناخودآگاه صبغه عمگرای وی را بر جسته میسازد و البته از این شکوه میکند که شهردار تهران نه از حمایت راستیها، برخوردار است، نه توپخانه مطبوعاتی چپ از او دفاع میکند؛«چون در قالب سیستم جناحزده ایران نه چپ حساب میشود و نه راست» وی دلیل کلی حملاتی را که از دو جناح علیه وی صورت میگیرد را این گونه تحلیل میکند: «چون نفعش به هیچ جناحی نمیرسد و ضررش به هر دو جناح میرسد، از طرف دو جناح حملات زیر را دریافت میکند.»
اما فرجامی بهرغم ستایش از «نحوه مدیریت» و موفقیتهای قالیباف در بعد اجرایی و «یدی»، وی را صاحب کارنامه درخشانی در بعد فکری و مبانی سیاسی نمیداند. در همین راستا تصریح میکند: «هرچقدر او در زمینه مدیرت اجرایی مبتکر و موفق است، در زمینه فکری مغشوش و نامنسجم است. او نه مثل جبهه دوم خرداد در ابداع و ایجاب موفق است و نه مثل دولتیان نهم در سلب.»
آیا واقعا به صرف توفیق در ایجاب یا سلب میتوان گفت فلان گروه یا جریان سیاسی از هویت منسجمی برخوردار است؟ با کمی تامل بیشتر میتوان این سوال را درباره سیاستورزی در ایران پرسید. آیا عدم انسجام هویتی چالش عمده جریانهای سیاسی معاصر ایران نبودهاست؟
پاسخ به این سوالات را باید با این پیش فرض که این چالشبرانگیزی را نباید منفی تلقی کرد آغاز میکنیم؛ چراکه توسعه پایدار به نقد نخبگان از تاریخ وابسته است. از این نظر طرح پرسش از عملکرد چهرههای سیاسی به نوعی پرسش و بازخوانی تاریخ ما است و قطعا بستر نگاه تحولخواهانه را هموار میسازد.
بحران، زمینه تشدید عملگرایی عملگرایی منتسب به قالیباف تقریبا ریشه در تاریخ سیاسی کشور ما داشتهاست. چه اینکه این کشور دستکم در صد سال گذشته شرایطی بحرانی داشته و شرایط بحران تفکر عملیاتی را تقویت و عمگرایی را دامن میزند. پیش از انقلاب به دلیل مبارزه با رژیم پهلوی و پس از انقلاب نیز به سبب شرایط بحرانی ناشی از موقعیتهای مختلف چون ستیزش نیروهای ضدانقلاب با انقلابیون، جنگ تحمیلی، تحریمهای بین المللی و مشکلات عدیده اقتصادی تشدید شده و جلوههای مختلفی داشتهاست.
اما مشکل بزرگ عملگرایی در کشوری که عمر زیادی از تاسیس یک نظام انقلابی در آن نگذشته، این است که احتمالاً اعمال انجامشده را به واکنشهای سطحی و موضعی فرومیکاهد. در این شرایط رفع نیازهای فعلی و مقطعی مقدم بر تامین توامان منافع کوتاهمدت و بلندمدت بودهاست.
در نظر عمگرایان، افکار و عقاید همچون
مشکل بزرگ عملگرایی در کشوری که عمر زیادی از تاسیس یک نظام انقلابی در آن نگذشته، این است که احتمالاً اعمال انجامشده را به واکنشهای سطحی و موضعی فرومیکاهد. در این شرایط رفع نیازهای فعلی و مقطعی مقدم بر تامین توامان منافع کوتاهمدت و بلندمدت بودهاست.
ابزارهایی هستند برای حل مسائل و مشکلات بشر، تازمانیکه اثر مفیدی دارند، صحیح و حقیقی اند و پس از آن غلط و خطا می شوند. به این ترتیب عقیده ای ممکن است مدتی به کار آید و موثر شود و از این رو فعلا حقیقی است؛ لیکن بعدا ممکن است نتایج رضایت بخش نداشته باشد و آن موقع، به نظریه ای باطل و خطا تبدیل می گردد. صدق هر گزاره، فقط توسط نتایج عملی آن سنجیده می شود نه در مقایسه با واقعیت خارجی. یک فکر یا عقیده تا وقتی که فقط عقیده است، بخودی خود نه صحیح است و نه غلط؛ بلکه فقط در جریان آزمایش و کار برد عملی آن است که برحسب نتایجی که از آن نظر گرفته می شود، صادق یا کاذب می شود. طبعا انقلاب و موقعیت بحرانی گردش دوران را چنان سریع می سازد که نمود حق و باطل افکار و عقاید با سرعت بیشتری انجام می شود.
از این نظر باید گفت که عمگرایی منتسب به شهردار تهران صورت، اگر به عنوان یک اتهام مطرح باشد، با کمی تسامح عموما درباره اکثر چهره های سیاسی انقلاب نیز می توان مطرح کرد، به خصوص اگر در فضای مجادله ای پیش از انتخابات رقبای سیاسی قرار داشته باشیم.
بیهویتی یا چندپارگی هویتی؛ معضل همگانی پیشتر در مقاله« انشقاق طبیعی است؛ از يك مساله طبيعي نترسيم» به وجود یک چند قطبی پنهان(که نتیجه شکافهای درون گروهی است) در دل سیستم دو قطبی حاکم بر فضای سیاسی ایران اشاره کرده بودم. چنین شکاف هایی را می توان خصيصه سياسي جناحين رقيب در كشوري دانست كه به جهت پیشرفت فرآیند دموکراتیزاسیون، نيروهاي متعدد سیاسی-اجتماعي به چنان پویایی رسیده اند که دیگر یک نظام دو جناحی(دو قطبی) ظرفيت لازم برای نمايندگي این حجم از نیروها را ندارد. با این اوصاف هزینه عملی بالای انشقاق که می توان آن را به یک سرمایه گذاری بلند مدت تعبیر کرد و از سوی دیگر مواضع صرفا سلبی که برای نظریه پردازی کافی نیست، مانع از اعلام رسمی و سازمان یافته مواضع و جداسازی این قطب های پنهان می شود.
این مسأله به نوعی به آشفتگی نظری و عملی و به تعبیر فرجامی به «از هم گسیختگی و آنارشیسم» هویتی بر می گردد که ویژگی عمده جریانات سیاسی در کشور ما بوده است. با نگاهی به تاریخ نظر-عمل سیاسی ایران در چند دهه اخیر، گاهی ممکن است بدون توجه لازم واژه بی هویتی را به بعضی از گروه ها و یا چهره های سیاسی منتسب کنیم. اما به طور معمول در اینجا منظور نوعی هویت چند پاره غیر منسجم است که قطعیت در تفسیر واقعیت را از محقق سیاست می گیرد و تلاش او را برای ارائه یک نظریه جامع به پریشان گویی و یا تک بعدی دیدن مبدل می کند.
این چند پارگی و آشفتگی را می توان طیفی دانست که در دو سر آن پدیده های زیرین مشاهده می شود:
1-التقاط به معنای ادغام چندین نظریه سیاسی بدون در نظر گرفتن زیر ساختهای معرفتی آن و ابداع نظریه ای برای توجیه منافع خود.
2-گریز از نظریات سیاسی رایج و پناه بردن به نوعی عمل گرایی آنهم با استفاده از ادبیات کوچه بازاری: این پدیده عمدتا در فضا هایی ظاهر می شود و جواب هم می دهد که گفتمان های رایج به دلایل گونه گون رنگ باخته اند و نوعی خستگی (سیاست زدگی)بر مردم مسلط شده است.این خستگی به دو شکل نمایان می شود:
سرخوردگی طبقه متوسط حاصل شده و انفعال آنها از یک سو و به حد اعلا رسیدن فشار بر طبقات محروم و فقیر رای آنها به جریان عمگرای نظیر در انتخاباتی که در واقع مانند سوپاپی شورش را تبدیل به رای طوفانی می کند.
نمونه عملی
التقاط بحثی است که به سبب پیامدهای بی شمار مناقشه بر انگیزش باید در سطوح دانشگاهی و نهایت صفحات ژورنالهای علمی انجام شود. بنابراین در اینجا از آن به سادگی می گذریم؛ چه اینکه این بحث فعلا ثمری هم ندارد.
اما واضح است که نمونه نزدیک به پدیده دوم گفتمان احمدی نژادی است؛دولتی که نقد برای نخبگان به سختی به ممکن می شود:
اولا چون چند پارگی از پیش گفته هویتی
در این فضای توده ای هر کسی بخواهد رای بیاورد باید خود را با طرح مفاهیم عمده انسانی از دو جریان سیاسی شناخته شده دور نشان دهد و در این راستا بیشتر از زبان عامیانه استفاده کند، تا اطلاع ثانوی از ارائه مانیفستش خود داری کند و شعارهایی انتخاب کند که او را بر شانه های اصل نظام سوار می سازد تا مسئولیت عملکرد خود را به کلیت نظام حواله دهد؛ حتی اگر در میان نخبگان به بی هویتی متهم شود.
کارنامه متلونی از آنها ارائه می دهد که یافتن نظم وسیاق معمول در دولت های پیشین را در آن سخت می کند.
ثانیا چنین دولتی به جهت استفاده از زبان عامیانه در سیاست به گونه ای غیر قابل پیش بینی در رفتار و گفتار اعجازآفرین و غافلگیر کننده است. استفاده از این زبان به چنین دولتی انعطاف عجیبی می دهد: آنها می توانند با طرح اتهام به منتقدان خود مبنی به مصادره مطلوب کردن صحبت هایشان همیشه صورت مساله را پاک کنند. در واقع در ظاهر حق با آنها هم هست: چراکه زبان عامیانه به جهت عدم استفاده از ادبیات رسمی سیاسی مانند یک منشور متلون و تفسیر بردار است.
ثالثا با گسترش اعلانی مرزهای دولت تا حدود مرزهای نظام، نخبگان از طرح انتقاد به واسطه ترس از اینکه هر گونه انتقاد می تواند انتقاد از اصل نظام باشد، کمی ملاحظه کار تر می شوند. توضیح اینکه شعار هایی چون عدالت، آزادی و استقلال در کلیت خود مواضع اعلانی هر نظام سیاسی است که حدود کلی آن در قانون اساسی مشخص شده است. بنابراین دولتها که اخص از نظام هستند، باید برنامه های مدون برای تامین این کلیت ها داشته باشند و نه اینکه صرفا و آن هم به طور شفاهی از آنها صحبت کنند و با ذکر چند نمونه عملی از مصادیق عملی نقض آنها توسط دولتهای پیشین (کاری که احمدی نژاد در صحبت از عدالت اقتصادی با انتفاد از رانت خواران بزرگ دولتی انجام داد)و یا وعده های کلی (چون آوردن پول نفت بر سفره مردم) از ارائه برنامه های مدون طفره روند.
در این فضای توده ای هر کسی بخواهد رای بیاورد باید خود را با طرح مفاهیم عمده انسانی ( بی عدالتی مشهود در سطح جامعه، لزوم نگاه مهرورزانه به جای قدرتمندانه، ضرورت میانه روی و...) از دو جریان سیاسی شناخته شده دور نشان دهد و در این راستا بیشتر از زبان عامیانه استفاده کند، تا اطلاع ثانوی از ارائه مانیفستش خود داری کند و شعارهایی انتخاب کند که او را بر شانه های اصل نظام سوار می سازد تا مسئولیت عملکرد خود را به کلیت نظام حواله دهد؛ حتی اگر در میان نخبگان به بی هویتی متهم شود.
سوالات همچنان باقی است
با وجود اینکه دولتهای هاشمی و خاتمی هریک به سبب اتخاذ شعارهایی اخص از شعار های کلی نظام(بازسازی – سازندگی و توسعه سیاسی از طریق فعال سازی ظرفیتهای معطله قانون اساسی و همچنین گفت و گوی تمدنها در عرصه خارجی)، توانستند مرز میان دولت با نظام را پررنگ سازند تا نظام از آفات احتمالی عملکرد دولتها در امان بماند، لیکن سوالاتی که محمود فرجامی از آقای قالیباف در مورد «حدود آزادی بیان، حریم شخصی افراد، اقتصاد آزاد، میزان دخالت دولت در اقتصاد، ارتباط ایدئولوژی و هنر، ارتباط با آمریکا، نهادهای غیردولتی، محیط زیست، اتکای به درآمدهای نفتی و دهها پرسش از این دست» پرسیده است، در طول دوره این دو نفر و حتی در همین دوره آقای احمدی نژاد معمولا جوابی جز «پاسخهایی از آن دست که معمولا اعضای ستادهای ایشان در مواقع انتخابات تهیه می کنند» نیافت و نیافته است؛ پاسخ هایی به شکل مانیفست هایی ماندگار و قابل ارجاع و سندی برای ارزیابی و نقد عملکرد باشند.
بودن یا نبودن مخلص کلام اینکه اگر به فضای غیر اخلاقی اکنون بیاندازیم، نباید از آقای قالیباف یا به طور کلی از هیچ کدام از چهره های مطرح جریانهای سیاسی کشور انتظار داشت به یکباره با ارائه مانیفستی جامع به تبیین مواضع خویش بپردازند. در اینجا البته منظور از اخلاق فقط اخلاق حسنه فردی نیست، بلکه اخلاق نهادینه شده شهروندی یک نظام سیاسی که قصد دمکراتیزه شدن دارد، هم مورد نظر است.
تبیین، هنگامیکه هیچ کس اراده ابهام زادیی ندارد، فقط تبدیل کردن خود به سیبلی مشخص برای خیل منتقدانی است که از هنگام روی کار آمدن دولت نهم گیج و مبهوت شده اند. بنابراین «تا زمانی رای نیاورده ایم حداکثر کار سلبی خواهیم کرد»: متاسفانه این منطق اکثر احزاب و گروه های سیاسی کشور در حال حاضر است. آنها چنین می اندیشند: «فضای ابهام آلود در سیاست مانند زمین بکر حاصل خیزی است که هر چیزی در آن می توان کاشت، لیکن ابتدا باید زمین را با رای مردم به دست آورد."
آفتی که فعلا مشکل همه است.