داخلی  »  دريچه  »  سياسی

از دفترچه خاطرات آقای خاتمی خودمان

دکتر میم فه

کد مطلب : 16869 14 آبان 1387 ساعت 19:49
 
امروز صبح مقداری مطالعه کردم. کتاب جالبی بود درباره کانت. کانت واقعا آدم بزرگی بوده است؛ حتی شاید بزرگتر از محمدعلی ابطحی خودمان! ابطحی اصرار دارد که من رئیس جمهور بشوم اما به نظر نمی آید کانت چنین نظری داشته باشد. در مقدمه کتاب نوشته بود که کانت تا آخر زندگی اش از شهرش خارج نشده و زندگی آرامی داشته است. کاش می‌شد من هم زندگی آرامی داشته باشم. مثل آن روزهایی که در کتابخانه ملی از صبح تا شب و در سکوت کامل کتاب‌ها را می چیدم. ساعت حدود ده بود که تصمیم قطعی گرفتم به هیچ وجه دیگر وارد سیاست نشوم و بروم در یک شهر دوری، مثل کانت خودم را زندانی کنم. 

یک ربع بعد دبیرکل مشارکت تماس گرفت و پای تلفن گفت که تصمیم گرفته‌اند من را نامزد کنند. آمدم بگویم چه تصمیمی گرفته‌ام که یک مقداری در باب لزوم کاندیداتوری من حرف زد و دیدم انگار بد نمی‌گوید. ساعت حدود ده و نیم بود که قانع شدم باید رئیس جمهور بشوم. 

دوستان مشارکتی راست می‌گویند باید در مقابل فشارها ایستاد. من که از هیچ چیز نمی‌ترسم و حاضرم ده بار دیگر هم بزنم زیر گریه و بگویم "استاده‌ام چو شمع  مترسان ز آتشم". در همین فکرها بودم که صدای شکستن شیشه آمد. هراسان به طرف بالکن دویدم و دیدم باز این فاطمه خانم، دم در خانه ما جار و جنجال راه انداخته. خیلی عصبانی شدم. اینجور وقت‌ها رنگم می‌پرد و بدنم شروع می‌کند به لرزیدن. 

مادر بچه‌ها قندآب آورد و آرامم کرد.نمی‌دانم این خانم رجبی از جان من چه می‌خواهد. اوایل فقط فحش می‌داد اما جدیدا هی چادر چاقچور می‌کند و می‌آید به داد و فریاد و سنگپرانی. می‌ترسم آخرش بزند، زبانم لال ، بلا ملایی سرم بیاورد. هر چقدر فکر کردم دیدم ریاست جمهوری به این دردسرها نمی‌ارزد، تصمیم گرفتم منصرف شوم. مادر بچه‌ها هم موافق بود. 

سر و صدای فاطمه خانم که دور شد، گفتند آقای عطریان‌فر و رفقایش از کارگزاران آمده‌اند. تا رسیدند ماشین حساب درآوردند و شروع کردند به حساب و کتاب. در مجموع به این نتیجه رسیدند که با نه میلیارد و چهارصد میلیون تومان سر و ته تبلیغات انتخاباتی هم می‌آید. بعد پول‌هایشان را گذاشتند روی هم و دیدند از این مقدار بیشتر هم هست. آن‌وقت پیشنهاد دادند که رئیس جمهور شوم و دوازده تا وزارت را هم می‌خواستند. می‌خواستم بگویم من نامزد نمی‌شوم که خجالت کشیدم. من از بچگی آدم ماخوذ به حیایی بوده‌ام. واقعا گیر کرده بودم و نمی دانستم چه‌کار کنم که یک دفعه داد و هوار از حیاط منزل بلند شد. یکی از حاضران از پنجره نگاه کرد و فریاد زد "خدایا کمک... شیخه!" در چشم به هم زدنی میهمانان کارگزارانی فرار را بر قرار ترجیح دادند و از در پشتی در رفتند. 

آقای کروبی برادر عزیز من است ولی من نمی‌فهمم چرا اینقدر عصبی مزاج است. تا از در خانه به اتاق من رسید، هشت نفر را کتک زده بود. خوشبختانه هنوز اینقدر احترام من را دارد که دست رویم بلند نکند، هر چند من بنا به عادتم اگر از کسی سیلی بخورم آنطرف صورتم را هم می‌برم جلو که یکی دیگر بزند. حالا این سیلی از طرف موتلفه باشد یا شورای نگهبان یا انصار حزب الله یا آبادگران یا اعتماد ملی فرقی نمی‌کند. ما اهل گفتگوی تمدن‌هاییم! 

بعد از اینکه آقای کروبی را با چند پارچ آب یخ سردش کردیم معلوم شد که فکر کرده من می خواهم نامزد شوم. آقای کروبی از سال 84 هر وقت سر صبح خوابش می‌برد کابوس‌های ناجوری در مورد انتخابات می بیند. این بار خواب دیده بود که من کاندیدا شده‌ام و کارمان به دور دوم کشیده و ایشان سر صبح شمارش آرا خوابش برده و من شده‌ام رئیس جمهور. خیالش را راحت کردم که اینطور نیست. خیلی خوشحال شد و محکم در آغوشم کشید. این شیخ ما همه‌ی کارهایش کروبیانه است. آنچنان فشاری داد من را که داشت دنده هایم فرو می‌رفت. بعد دوید بیرون تا باز برود جلوی ساختمان شورای نگهبان منتظر آقای جنتی شود برای درگیری. 

نیمه‌جان وسط اتاق افتاده بودم که محمدعلی ابطحی آمد. مثل همیشه یادش رفت در بزند و همانجور که داشت اس‌ام‌اس بازی می‌کرد آمد توی اتاق. چند تا اس ام اس بی مزه خواند و قاه قاه زد زیر خنده. بعد حال و روز من را دید و شرع کرد به مشت و مال دادنم. یک کمی حالم بهتر شد. خواست برای شکستن قولنج روی کمرم بنشیند که قسمش دادم کوتاه بیاید و کمی باقلوای یزدی بردارد بخورد. طرفهای ظهر بود که ابطحی رفت. ناهار میهمان من بود و با اینکه به منزل گفته بودم به اندازه 6 میهمان غذا بیشتر بپزند به خودم چیزی نرسید. خدا را شکر که بعد از ناهار، ابطحی خوابش می گیرد؛ والا معلوم نبود تا کی می خواهد هی دامن لباده‌ی من را بکشد و بگوید "آقای خاتمی، جون مو کاندید رو".  تمام فکر و ذکر این محمدعلی خان کم کردن روی همشهری‌اش قالیباف است. ولی آدم خوبی است و مشت و مال هم خوب می‌دهد و من نمی توانم رویش را زمین بیندازم. تصمیم گرفتم به خاطر گل روی او هم که شده نامزد شوم. 

وقتی که رفت کمی درباره افکار هانتینگتون مطالعه کردم. کتاب هانتینگتون دیگر ورق ورق شده بسکه خوانده‌ام آن را و باید بدهم صحافی‌اش کنند. همانطور که داشتم می‌خواندم خوابم گرفت. هنوز چشم‌هایم گرم نشده بود که تلفن زنگ خورد. یکی از گروه‌های دانشجویی بود که تهدید می‌کرد اگر نامزد رئیس جمهوری شوم من را خواهند دزدید. خواستم بگویم من از این تهدیدها نمی‌ترسم که دیدم دروغ‌گو دشمن خداست! گوشی را گذاشتم و به طور جدی تصمیم گرفتم عطای ریاست جمهوری را به لقایش ببخشم. گفتم عطا ، یاد عطا مهاجرانی افتادم. گویا الان انگلیس است. وزیر ارشاد خوبی بود. کاش بود و من را از این مهلکه نجات می داد. من وزیر ارشاد بودم و رئیس جمهور شدم، او هم وزیر ارشاد بود و می‌توانست رئیس جمهور بشود. کاش به همان جمیله خانم قناعت می‌کرد؛ حیف! 

××××××××× 

ساعت حدود نه شب، بعد از حدود بیست و نه بار تصمیم و انصراف برای نامزدی، احساس کردم حالم خوب نیست. در حالی‌که تصمیم گرفته بودم رئیس جمهور بشوم رفتم آبی به دست و صورتم زدم و در حالیکه مصمم شده‌بودم از کار سیاسی خودم را بازنشسته کنم از دستشویی آمدم بیرون! بین راه یک سوسک گنده دیدم. زیاد نترسیدم. تصمیم گرفتم با لنگه نعلین بکشمش؛ اما منصرف شدم چون فکر کردم این بیچاره هم لابد زن و بچه دارد و گناه دارد. کمی که رفت جلوتر و خوب شاخک‌های پلیدش را نگاه کردم به این فکر افتادم که این موجود کثیف می‌تواند تمام ما را بیمار کند. نعلین را بردم بالا، که دیدم این کار در قاموس گفتگوی تمدن‌ها نیست. 

خواستم بیایم بیرون که به این فکر افتادم که بالاخره تساهل و تسامح هم حدی دارد. برگشتم طرفش، اما دیدم او هم برگشته طرف من و مستقیم دارد جلو می‌آید. درگیری و اغتشاش بزرگی ممکن بود روی بدهد. قبل از اینکه به من برسد به این نتیجه رسیدم که گذشت از بزرگان است و درگیری در شان ما نیست. گفتم زنده باد مخالف من؛ و سریع آمدم بیرون.
ارسال اين مطلب به دوستان دريافت فايل مطلب نسخه قابل چاپ
Balatarin
نظرات بازديدکنندگان
1387-11-13 17:07
نمی دونم در طرفداری از اقای خاتمی بود یا انتقار،ولی ای کاش ما حافظه قوی تری داشتیم.و به جای احساس کمی میاندیشیدیم.که در زمان اقای خاتمی چه دبشتیم و الان چه داریم.شمعی که به پای ما سوخت و ما چه قدر نشناسانه وداع کردیم با او.امیدوارم کمی منصف تر و عادل تر باشیم و بدانیم انتقاد کردن را کی به ما یاد داد و خودش را سپر کرد تب حرفهایی که هیچ و قت جرئت گفتنش را نداشتیم بگوییم.ای کاش ما هم نه مثل شمع که حداقل مثل یک کبریت سوخته جرات ایستادن داشتیم......
1387-11-10 03:46
تردید سید محمد خاتمی از سست عنصر بودن ایشان ( بلانسبت ) نیست. آقای خاتمی در حال مطالعه برای ایجاد اصلاحات بیرون از دایره مدیریت هستند و مثل بعضی آقایون زیاد طالب خدمت!!! (مثلا!! ) نیستند. گر چه من در جهت شادی همگانی این دوره هم به آقای احمدی نژاد رای خواهم داد.
1387-10-16 06:20
دست مريزاد. البته كروبي خيلي هم مالي نيست. از احمدي نژاد هم مي نوشتي بد نبود هرچند كه ممكنه فيلتر بشيد باز هم ممنون از متن دبشت
1387-09-16 08:31
چي بگم جز اينكه اگه جرات داري يه همچين مطلبي رو براي احمدي نژاد بنويس ببين از كجا سر رد مياري آقاي خاتمي هم مثل جدش بزرگه مواظب باش و ببين داري به كي توهين ميكني محمد از نسل محمد(ص)
1387-08-21 17:36
واي كه چقدر خنديدم. به خصوص از ابطحي . بايد برم سايتش شما رو لينك بدم. قبول دارم آقاي خاتمي اينقدرها ترسو نيست ولي چه آن هشت سال و چه امروز بايد قاطعيت بيشتري به خرج مي داد. بالاخره سالي كه نكوست از بهارش پيداست.
1387-08-20 23:44
tnze khub wa hoshyarane sarurate rusname negari ast. aali ast, khste nabashid
1387-08-20 23:39
راستش رو بخواهید جالب بود اما به دلم ننشست...فکر می کنم ایرادات اقای خاتمی یه ذره بر جسته شدن که البته این از ویژگی های طنز هست...اما ایشون هر ایرادی که داشتن حداقل سست عنصر و سست اراده به هیچ وجه نبودن...
1387-08-19 11:16
به نظر مياد ترس خاتمي به خاطر ديدن عاقبت سلف خودش باشه كه اگه نمي خواد چنين عاقبتي داشته باشه بهتر گول دوستاي فرصت طلبشو كه منتظر اب گل الودند نخوره و ديگه كانديد نشه . رياست جمهوري يكي رو مي خواد با وجهه خاتمي و تهور كروبي
1387-08-18 10:37
والا من هم از دوست‌داران آقاي خاتمي هستم اما مطلب بالا رو به هيچ وجه هجو، تخطئه يا توهين به ايشان نديدم. دوست‌داران آقاي خاتمي هم بايد مثل خود ايشان روحيه انتقادپذيري داشته باشن.
1387-08-16 18:44
با سلام قابل توجه ميم فه ، مردم از آقاي خاتمي بابت بعضي ملاحظات دلخورند نه متنفر و شما با اين مطالب توهين آميز نمي توانيد اين انسان شريف را خراب كنيد .
1387-08-16 22:51
همیشه وقتی ما نمیتونیم انتقاد رو از جایی که باید داشته باشیم انجام بدیم اونوقت هیچ دیواری کوتاهتر از شخصیتی فرهیخته همچون خاتمی پیدا نمیکنیم. م ف عزیزخوبه که برگشتی امایادت باشه بهتره خوب بنویسی وخوب بمونی.
1387-08-16 23:20
یکی از بسته‌گان بسیار نزدیک آقای خاتمی، در آن دورهای دور، همکار ما بود. مردی بسیار آرام و درستکار. او می‌گفت که ما یزدی‌ها ترس توی جونمونه و از وجودمون جدا نشدنیه. ولی این صفت خوب شامل حال دادستان انقلابمان نمی‌شود.
1387-08-17 15:05
از دوستان عزیز مجدانه درخواست همی کنم اندکی جنبه داشته باشید !! چطور واسه بقیه که این عزیز دل مینویسه خوبه واسه خاتمی بده ؟ مرغ همسایه هنوز هم غازه ؟ خیلی قشنگ دو دلی ایشان را به تحریر درآورده بود خدایش خیلی قشنگ دو دلی را به تحریر در آورده بود. هیچ جایش هم هجو نبود
1387-08-15 13:41
این نظرات زیر مطلب را که ادم می خواند، احساسی از جنس خربودن به ادم دست می ده. اقا واجب زیر مطلبت زیر مطلب بی مزه تون این همه نظر بذارید که به به چه چه. لااقل ادعا نکنید که ادم بتونه ......
1387-08-15 18:47
عالی عالی عالی عالی
1387-08-16 10:54
با تخطئه این انسان شریف قرار است چه چیزی به شما بدهند..درود بر خاتمی
1387-08-16 10:56
It was fantastic."aazmodeh ra aazmoodan khataast.He is better to continuing his study" .
1387-08-15 13:35
با سلام. بالا و پائین این مطلب را چند بار خواندم. نکته طنزی در آن ندیدم. الحق والانصاف ادعای آقای م.ف از قدرت قلمشان بیشتر است. ایکاش می شد تفاوت طنز و توهین را تشخیص داد.
1387-08-15 10:19
از آقای میم فه عزیز خیلی ممنونم که چه قلم طناز زیبائی دارد.
1387-08-15 00:35
هوشمندانه بود. لذت بردم. ادامه بده.
1387-08-15 02:35
ممنون خیلی عالی بود/
1387-08-15 08:53
آقاي خاتمي بايد رئيس جمهور يه كشور از آب و گل گذشته بشه مثلا كشورهای اسكانديناوي. كسي بايد رئيس جمهور ايران بشه كه بتونه نقش رستم و هيتلر و كانت و چرچيل و ماري كوري و ارنست همينگوي و چنگيزخان و ... رو با هم بازي كنه.
1387-08-15 08:36
البته اگه همه هولکی هستند خاتمی هولکی نیست که کاندیداتوری خودشو اعلام کنه . که دراین صورت احمدینژاد و سپاه 10تا ستاد راه میندازن یکی برای تبلیغ احمدی نژاد 9تا برای تخریب خاتمی
1387-08-15 08:45
عالي بود استاد.حيف نبود مي خواستي ديگه ننويسي.
1387-08-14 20:05
فوق العاده بود
1387-08-14 20:39
nice fun, He must learn how to fight ...!
1387-08-14 22:21
mah bood! az vaghti alireza rezaee rafte inghadr nakh_andide boodam. kheili tanz zirakaneii dari, afarin. pay_ande bashi
آدرس ايميل :
نظر شما :
نمايش آدرس ايميل شما به سايرين